ماخولیای پنجاه و شش

آهنگی ملایم اما درهم و مغشوش در پس زمینه، همراه با اضطراب و نفس تنگی و هیجان مرد اول داستان: این امتداد راهی است که با سبک بالی و شور شروع شد و ناگهان "همچون تابلویی که هنوز خشک نشده دستمالیش کرده باشند" درهم و برهم شد. شخصیت اول داستان چوپانی است مهربان که در سپیده دم دوش می گیرد و شب را با آرامش در کنار خانواده به مطالعه می پردازد و گاهی شیر می نوشد. اما حیف که قدر این آرامش را و تفکر کودکانه اما عمیقش را نمی دانند یا نمی توانند هیجانشان را کنترل کنند و به بهانه های مختلف آرامشش را به هم می زنند. از آنجا که "آرتیخ محبت دن مرض حاصیل اولار"و محبت اضافی باعث دردسر خواهد شد و سفتن اجباری سنگ سراچه دل به الماس آب دیده ناگزیر سرانجام آن است چنانکه بزرگان گویند، ناگزیر سر به بیابان می زند و گوسفندان تازه می خرد اما مردم می گویند: بگذاریم و بگذریم و خوش باشیم که هر انچه گذشت گذشت و هر آنکس که رفت رفت. سربلندی و شادی منتجه بردار سختکوشی و امید به آینده بود که زیر سایه ات حاصل شد. باشد که جاودانه شود.

من به دیدار خدا رفتم و شد

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوي ادکلني گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

چرا از شعار "جمهوری ایرانی" می ترسند؟


اگر ایران سرزمینی است که اکثر مردم آن به اسلام اعتقاد دارند؛ چرا از شعار جمهوری ایرانی واهمه دارید؟ راستی یک لحظه فکر کرده اید که مخالفت یا واهمه از کلمه ی "ایران" در پسوند یک شعار چه معنایی دارد؟
چرا از شعار "جمهوری ایرانی" می ترسید؟ اگر قرار است نوع حکومت در ایران جمهوری باشد و مبتنی بر آراء و خواسته های همین مردم، قاعدتا ریشه های قوانین و فرهنگ حاکم سیاسی نیز بر گرفته از عرف عمومی همین مردم خواهد بود که احتمالاً غلظت اسلامی بودن و شیعی بودن آن بسیار بالا خواهد بود.
نکند که می خواهید اسلام را تحمیل کنید و خدای نخواسته شکل دیگری از استبداد دینی را زنده کنید؟
اگر قانون، برگرفته از عرف موجود جوامع است، بنابراین سوال این است که چرا از ایران این جمهوری می ترسید؟!
نکند در ذهن شما "ایرانی بودن" تباین و اختلافی بنیادین با "اسلام" دارد؟
اگر چنین است، که حقیقتا باید بساط بسیار از مبانی فکری را که شما بر آن نرد تفکر و اندیشه و تحلیل می بازیم بر چینینم و پی کار دیگر برویم. اگر چنین است، ایران لایق رهبران روشن فکر تری از شماست.
اگر چنین نیست، نمی دانم این همه ترس و واهمه از شعاری که تنها می خواهد بگوید ایران را فارغ از دین مردمش دوست دارن برای چیست؟
در ضمن عقلانی تر نیز می نماید که مردمی که بعد از 30 سال حاضر شده اند از جان و آزادی و حیثیتشان مایه بگذارند و در این راه خون بدهند در عین اینکه از هر نوع خشونتی می پرهیزند، شعارشان را با سی سال پیش خود تغییر دهتد و این بار هوشمندانه تر و عمیق تر بیندیشند.

(برگرفته از مقاله "ترس از جمهوری ایرانی چرا؟" از شهاب‌الدين شيخي با تغییر)

ایران جاویدان



سبز شد ز خون و فریاد، ایران جاویدان
دُژخیم بد نهادِ دیو سرشت! کاخت شود ویران

سبز شد ز خون و فریاد، ایران جاویدان
آفتاب دل نواز آزادی فردا شود تابان

در سیاهی سکوت سرزمین سبز،
یک طنین سبز
بر شد و به روح و جان خستگان نشست

خنده ها ز گرمی صدای او شکفت
یک جهان ترانه ی امید ما شنفت

از هراس ظالمان گلوله های بیم
بر تن وطن نشست و قلب عاشقان شکست و
سبز شد...

صبح نزدیک

نويسنده : احمد شیرزاد

بعد از سه ماه زندگی زهرآلودی که در این تابستان بر ما تحمیل شد بالاخره دیشب مهدی، پسرم را گرفتند. مهدی روح مجسم من است. من در او خودم را می بینم. او که در بند است، زنجیری بر جانم فرو افتاده است گران. حسین نعیمی پور فرزند ارشد محمد را هم با او گرفتند. آن ها را شبانه و در پی ورود به یک مراسم افطار با دوستانشان با خود بردند.

بعید می دانم در تمام دم و دستگاه آقایان، با آن همه آموزش ها و تبلیغ ها، جوان هایی به پاکی، صداقت، صفا و ایمان این جوان ها بشود پیدا کرد. تازه داشت زخم سه ماه اسارت محمدرضا جلایی پور تسکین پیدا می کرد که مهدی میردامادی پسر محسن را گرفتند و سپس مهدی و حسین را. نمی دانم این نوع فشار به مخالفان نجیب و بی پناه را از کجا یاد گرفته اند. خیلی نامردند این جماعت. حوالتشان را به خدا می دهم و از ذات اقدسش می خواهم آب خوش از گلویشان فرو نبرد آن ها را که ستم بر دیگران را برخود حلال کردند.

کدام حقانیت را اثبات می کنند با چنین تطاولی. و کدام وجدان بیداری آنان را بر این کردار زشت محق می شمارد؟ کینه شان را طایفه ای کرده اند چون عصر جاهلیت. شیرزاد بودن، نعیمی پور بودن، میردامادی بودن، جلایی پور بودن و منتظری بودن برای پسران، مشدّد جرم است، اگر خود جرم نباشد. این بچه ها از آقازادگی، آزاد زادگی اش را به ارث برده اند. خدا یارشان باد در این سفر سختی که در پیش دارند. به شوق روزی که مهدی ام را دوباره در آغوش بگیرم و پدرانه او را ببویم و ببوسم، سختی ها را تحمل خواهم کرد. دعایش کنید نشکند او و حسین. و دعایمان کنید، من و محمدنعیمی پور را و مادرانشان را و خانواده ها و خاندانی را که همه دوستشان دارند.
صبح نزدیک است، اما دور می نماید با بی تابی ما

از باران

حجاب

من نمیدانم داستان زیر تا چه اندازه واقعی است.

هر چه هست، میتواند پرسش بجائی را در ذهن

مردان ایرانی پدید آورد. آیا شما میتوانید به پرسش

مطرح شده در پایان داستان پاسخ دهید؟

چرا مردان ایران هرگز در مقابل حجاب واکنشی نشان ندادند

مردی ژاپنی که در اوایل انقلاب در تهران زندگی میکرد، روزی با همسر خود به یک رستوران رفت. در آنجا از همسرش خواستند که روسری به سر کند و به او یک روسری هم دادند. مرد ژاپنی ار آنان تقاضای یک روسری اضافه نمود و خودش آنرا به سر کرد. وقتی پیشخدمت های رستوران توضیح دادند که فقط زنان باید حجاب داشته باشند و نه مردان ، در پاسخ گفت: “اگر همسرم مجبور است کاری را خلاف میل خود انجام دهد ، منهم وظیفه خود میدانم که با او همراهی کنم.”

من وقتی این داستان را شنیدم ، به این فکرفرو رفتم که چرا مردان ایرانی هرگز در مقابل حجاب واکنشی نشان ندادند تا بگویند این تحمیل را بر زنان روا نمیدارند؟

از پس این بام بنگر

عشق تو با درمان تو با مرهم تو و با مهر تو تفاوت دارد و این تفاوت کم و بیش به لطف وجود تفاوت بسیار بین تو و تو و تو و توست. مرهم تو درمانی برای عشق تو نیست و مهر تو شعف اندیشیدن به تو را راهگشا نیست. پس در این اوقات ملکوتی سبزینه به افق کنج دل سرگردان من، بنا را بر ظرافت نویسنده می گذاریم و برای سلامتی آقای راننده گوش جان می سپاریم به تو که دیر زمانی است در فکر ما غرقه ای. و چه کوتاه است تاثیر مرهم مهر انگیز تو بر زندگی مه آلوده ام.
آشفتگی این تصنیف را در کنار سی مینور گیتار من همراه با جرعه ای از گینس مخملی و یا آن ویسکی آبی رنگ که سال ها ست در قفسه مانده است معطل، ترجیها بر روی گلدن گیت، ترجمه باید کرد که مانند گریه نازک کودک تازه متولد شده در این هیاهوی ساکسیفون تابیده شود.
گله ای نیست از این که چرا این طور شدم و این طور شدی و این طور شدیم. از تو و تو وتو وتو ومن گله ای نیست. اما سوال اینجاست که چرا تصمیم نمی گیریم آن طور که هستیم باشیم. همه می دانند که جنگ تمام شده است و همه می دانند که جنگی ساختگی در جریان بوده که فرصتی برای ناخدا فراهم کند تا دور از چشم مسافران ترک کف قایق را با کرباسی که از مغازه یک دلاری خریده پر کند. حتی همه می دانند که در این مدت تنها یکی از شما - بلی تو- به تمام تکنوازی ها و رنگ جام تا حدودی – و نه بیشتر- وفادار مانده ای و افسوس خورده ای. پس تقریبا خسته نباشی.


البته آنچه را که دوست داری بشنوی در آخر می گویم: در تو در توی این رمزگونه ی زندگی، رازی نهفته است که تنها اگر در بامدادی که سبز علی الطلوع سولو می نوازد به جای افق به زیر پایت نگاه کنی بر تو آشکار می شود و در می یابی که عشق درمان ندارد و ترک بر می دارد. همه چیز روزی ترک برمی دارد. این روش کار است تا بشکفد، هوای تازه بگیرد و نور به درون بتابد.



آقای سجادی

نامه سروش مثل آب گوارا بر وجودم نشسته و من را به یاد گلستان سعدی و آقای سجادی انداخته. آقای سجادی که در آن مدرسه - که پر بود از آدم های دو رو و ریا کار- برایمان گلستان می خواند. آنقدر می خواند و از ما امتحان می گرفت که همه مان بیست بگیریم. شاید می خواست علاوه بر درس زندگی که از سعدی می گیریم، تمرین موفقیت کنیم و از او درس شاد زیستن بگیریم. خدایش حفظ کناد.

خود قهرمان باشیم

وقتی گالیله در اثر شکنجه و تهدیدات کلیسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد و به صاف بودن کره زمین "اعتراف" کند، یکی از شاگردان گالیله به سمت او آمد و تف بر زمین انداخت و گفت: تف به سرزمینی که قهرمان ندارد.
گالیله در جواب گفت:
تف به سرزمینی که به قهرمان احتیاج دارد.

بیایید خود قهرمان باشیم و به دنبال قهرمان نگردیم

سراومد زمستون

سراومد زمستون، شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون (۲)

کوه ها لاله زارن، لاله‌ها بیدارن

تو کوه ها دارن گل گل گل آفتابو می کارن (۲)

توی کوهستون، دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره می آره

توی سینه‌اش جان جان جان (۲)

یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره

سراومد زمستون، شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون (۲)



لبش خنده نور

دلش شعله شور

صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور (۲)

توی کوهستون، دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره می آره

توی سینه‌اش جان جان جان (۲)

یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره (۲)