ظهر عاشورا با يه دوست خوب راجع به خصوصيات روحيه شيرين و ليلي - دو شخصيت منظومه هاي ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد - صحبت مي كرديم. اينكه چطور شد كه ظهر عاشورا ما به ياد ليلي و شيرين افتادم بحث ديگري است ، اما چيزي كه باعث شد من ياد اون جريان بيفتم وب لاگ يكي از دوستام بود كه من رو - بر عكس - به ياد روحيه ليلي انداخت...
ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد منظومه هايي هستند كه هر دو توسط نظامي گنجوي و در دوران پختگي طبع وي (به تخمين سعيدي سيرجاني در سن 45 سالگي) سروده شده اند. ليلي- دخترك عرب - موجود مفلوك و ضعيفي است كه با وجود اين كه عشق مجنون به خودش رو درك كرده و خودش هم ديگه بي تمايل به اين وصلت نيست اما به علت تربيت خاص و خانواده غيرتمند خودش جرات ابرازاين عشق و بيان احساسش رو نداره و فقط براي تسكين خودش گوشه چادر را براي گريستن انتخاب كرده و احتمالا به خاطر همين كار هم كلي از جانب برادر و پدر غيرتمند و غيورش سرزنش شده!
اما از اون طرف شيرين كه يك بار عكس فرهاد رو روي درخت ديده و احساس كرده كه ممكنه مرد زندگيش رو پيدا كرده باشه تنها براي ديدن فرهاد از تيسفون لشكر كشي مي كنه و جالب تر اينجاست كه نه تنها هيچ پدر يا برادر غيرتمندي نيست كه جلوي او رو بگيره يا سرزنشش كنه بلكه دايه اش وقتي اين شور و هيجان رو مي بينه او رو تلويحا تشويق هم مي كنه .... و باقي ماجرا.
اما غرض از روده درازي اين كه اين گلدون سفالي فكر مي كنه كه حد اقل ما كه داستان هاي شيرين و ليلي رو داريم حق نداريم احساساتمون رو ابراز نكنيم فقط به اين دليل كه طرف بهاشو نپرداخته...

هیچ نظری موجود نیست: