ديروز دوباره گير داده بود...براي اينكه از شرش خلاص بشم هر كاري بگيد كرده بودم. كلي فكر كردم كه چي كار كنم كه انقدر اذيتم نكنه. آخه اولش نمي خواستم جلوي رييسم آبروش بره . خب هرچي باشه بيشتر از هر كس ديگه اي مربوط به خودم بود. اگه مي خواستم واقعيت رو جلوي رييسم كه مثل گرگ گرسنه به ما زل زده بود بر ملا كنم و ابر رو از جلوي ماه كنار بزنم و اون رو از سوراخ گرمي كه توش مثل موش قايم شده بود بكشم بيرون آبروي خودم هم مي رفت . ولي آخه چي كار مي تونستم بكنم.
بد جوري پيله كرده بود، اونم تو اين موقعيت كه رييسم گير داده بود كه گزارش رو هرچه زود تر حاضر كنم.رييسم با وزير جلسه داشت و ديرش شده بود حتي براي اينكه زودتر تموم بشه صندلي و كامپيوتر خودش رو كه بهتر بود داده بود بهم. حالا فكر كنيد تو اين موقعيت بحراني اون هم ولكن معامله نبود .انگار مي خواست زيراب منو بزنه.مگه من صبر ايوب دارم؟ ديگه خون جلوي چشمامو گرفته بود. ديگه هيچي برام مهم نبود. حتي برام مهم نبود كه صورتم ممكنه خوني و مالي بشه...!آخرش تصميم خودم رو گرفتم . انگشتم رو تا ته فرو كردم تو همون سوراخي كه گفتم. كشيدمش بيرون و ماليدمش زير صندلي رييسم .دماغم حسابي درد گرفت… اما راحت شدم .فسقلي فكر مي كرد مي تونه با من در بيفته.

هیچ نظری موجود نیست: