امروز صبح کلاس داشتم. آموزش ويندوز، به کودکان 27 سال به بالا.
می گويند من استاد خوبی هستم. فکر کنم به خاطر اين باشد که با شاگردان، مانند کودکان رفتار می کنم، حتی اگر شاگردم، مديرعامل بزرگترين شرکت باشد.
سر کلاس، استاد - هرچه قدر جوان - استاد است و شاگرد - هرچقدر بزرگ - شاگرد!
امروز کودکانم امتحان داشتند. همه مضطرب و نگران با انبوهی از سوالات بچه گانه در مورد نحوه ی امتحان. با انبوهی از غصه و اندوه، برای يک سوال که پاسخش را اشتباه داده اند.
اگر برايتان داستنهای کلاسم را تعريف کنم، باورتان نمی شود که اکثر کودکان کلاسم، متولدين سال 42 هستند!

گاهی فکر می کنم که چقدر دوست داريم با ما کودکانه رفتار شود. گاهی فکر می کنم که چقدر دلمان برای دلهره ی يک امتحان بی ارزش تنگ شده است. يکی از هزارها امتحانی که اصلاً نمره ی هيچکدامش يادمان نيست و هيچ اثری در زندگيمان ندارد. و بعد فکر می کنم که چقدر کودک درونمان تنهاست.

هیچ نظری موجود نیست: