سلام گلدون!
خوبی؟
دلم برات تنگ شده.
اين منم! همون گاو قديميت.
ديروز صدات رو توی answering شنيدم. اما وقت نکردم بهت زنگ بزنم. دلم خيلی برات تنگ شده. هر روز نوشته هات رو توی وبلاگمون می خونم و از اينکه کمتر از تو می نويسم، غصه می خورم.
چه خبرا گلدون؟ برگهات مثل هميشه سبزند؟ ريشه ات مثل هميشه محکمه؟ گل چی؟ گل داری يا نه، هنوز فقط پر هستی از برگهای سبز؟ برگهای سبزی که تشنه ی روئيدن يک گل هستند.
نوشته بودی روزمره داری می شی. راستش فکر نمی کنم تو روزمره بشی، اما بهرحال مواظب باش.
می دونی گلدون، گاهی فکر می کنم که روزمره شدن خيلی هم بد نيست! من هميشه يک آدم (گاو) غير روزمره بودم. همه چيزم خيلی غير روزمره بود. دانشگاهم، شغلم، روابطم و ... . الان اگر بخوام راستش رو بهت بگم، چندين وقته که فکر می کنم که کاش روزمره تر بودم. حتی از تو چه پنهون، خيلی هم سعی می کنم که کمی روزمره تر بشم. بنظرم اينطوری بهتره.
وقتی روزمره باشی، همونطور که خودت گفتی، حتی اگر هيچی نباشی، لااقل می شی مرد زندگی! اونوقت همه دوستت دارند.
اما روزمره که نباشی، هيچی نيستی. شايد همون گاو باشی فقط. بقيه تا يک مدتی دوستت دارند، چون عجيبی، بعد حوصلشون سر می ره. انگار دلشون يکی رو می خواد که کمی روزمره تر از تو باشه. روزمره که نباشی، به اين راحتی پول نداری. پول که نداشته باشی، هيچ چيز نداری.
آخه می دونی اينجا يک مشکل ديگه هم هست! برای روزمره نبودن، نياز به پول هست. برای پول داشتن، نياز به روزمره بودن... .

گلدونم، مواظب خودت باش!
گاو

هیچ نظری موجود نیست: