پس چرا من خوشبخت نيستم؟
من خوبم، مهربانم، متينم و خيلی صفات خوب ديگر. اما چرا خوشبخت نيستم؟
خودم را شايسته ی خوشبخت بودن می دانم. تلاش می کنم، اما انگار اميدم را از دست داده ام.
تمام مدت، در حال فرار کردن هستم. از چيزی فرار می کنم. صدائی را تمام مدت، در سرم می شنوم که صحبت می کند. درست نمی شنوم، و فقط زمزمه ی گنگی است از انديشه ای مبهم که شايستگی ام را برای خوشبخت بودن به زير سوال برده است.

او، در اين افکار بود که خوابيد... و صدای مبهمی را در خواب می شنيد.

هیچ نظری موجود نیست: