وقتي فقط نوبتمان نيست
نوشتن براي من راهي است كه در آن هدف وراي رسيدن است. راهي كه در آن مي شناسي و مي شناساني. خودت را و ديگران را.
اما ... گاهي موقع بر دادنت نيست.
همه چيز مهياست... همه چيز : قلم، كاغذ، نور، سكوت، وقت، چايي، سيگار، سوژه، ماشين تحرير و لپ تاپ با برچسب فارسي ... حتي تمركز. اما ... گاه ، گاه تو نيست. زمان ، زمان بر دادن نيست.نمي داني چه مرگت شده.
مي تواني بنويسي كه خزر از دست رفت ، غيرتتان كجا رفته؟ ... اما مي داني...
بنويسي كه نوشتنت نمي آيد چرا كه "او" به من اجازه پيش روي نداده و فاصله را اصالت مي بخشد... مي خواهي بنويسي كه وبلاگ نوعي گروه درماني است كه كمكت مي كند خود را در ظرف ديگران بريزي و شكل گرفتنت را نظاره كني... اما ...
مي خواهي درخت گلابي مهرجويي را ياد آوري كني و بنويسي كه براي بر نداشتن گاهي حتي دليل هم لازم نيست.( چه مي گويم؟ ما كه خودمان استاديم. مگر نه اينكه قرن هاست چوب الف را چون تاج پادشاهي شهر احمق ها بر سر داشته ايم و حتي به فكر چاره هم نبوده ايم چه برسد به اينكه بر بدهيم؟!!!)
مي خواهي بنويسي كه مگر چالوس با آنتاليا چه فرقي دارد كه چنين به فلاكت افتاده... اما...
اما شايد بايد پذيرفت كه اكنون موقع بر دادنمان نيست. شايد نوبتمان نيست.

هیچ نظری موجود نیست: