آقا به نظر شما بالاخره من آدم مي شم يا نه؟
پينوكيو هم آخرش آدم شد من نشدم! من اصولا خيلي وبلاگ بقيه رو نمي خونم به جز چند نفر خاص كه خودشون مي دونن. باكره رو خوندم و متوجه شدم خورشيد خانم داره مي ره...اصلا نمي دونم چرا خوشحال شدم! به خاطر همين مي گم من آدم نمي شم ديگه! چون من شايد دو سه بار بيشتر وبلاگش رو نخونده بودم اما از بقيه هم زياد شنيده بودم كه تو نوشته هاش زيادي راحته و به قول باكره از كون و كپلش مايه مي ذاره. لطفا من رو ببخشيد كه اينجوري حرف مي زنم...رفتم وبلاگ خورشيد خانم رو خوندم...بابا قشنگه كه. حالا اگه من توقعم از وبلاگ چيز ديگريست يا اگه حسوديم مي شه كه ويزيتورش از من بيشتره دليل نمي شه خوشحال بشم كه داره مي ره. اصلا اگه گاو هم موافق باشه اين كانتر لعنتي رو برش مي دارم هم خيال خودمو راحت مي كنم هم شما رو. خدا بزرگه... شايد هر چند وقت يك بار يه بنده خدايي حوصله اش سر رفت ياد گاو افتاد يه سري به ميلي به ما زد ما هم فهميديم وبلاگمون ويزيتور داره... (بابا ! شكسته نفس!)
به هر حال خورشيد خانم جان من متاسفم كه اولش از رفتنت خوشحال شدم. معذرت مي خواهم.
خواهش مي كنم اين مطلب قشنگ رو از اين آدم مهربون بخونيد.
اين اتفاق داره جنبه گروه درماني وبلاگ رو قشنگ نمايان مي كنه. خيلي جالبه.

هیچ نظری موجود نیست: