ماهي سياه كوچولو
تبريز،بعد از امتحان ترموديناميك بود. بار سومي بود كه ترمو 2 مي گرفتم! اين بار هم گند زده بودم وبا اون استاد سخت گير معلوم نبود پاس شه. اگر هم مي افتادم يه ترم ديگه مهمون دانشگاه بودم. تو شيش و بش جمع زدن بارم سوال ها بودم كه يكي از بچه هاي اروميه اي و ارمني دانشگاه كه وضع درسيش از من هم بدتر بود اومد گفت بريم خونه ما يه چيزي بخوريم...بي خيال ترمو، به درك ، يه چيزي مي شه ديگه! من هم از خدا خواسته گفتم باشه بريم.تو راه همش به ياد اون سوال 1.5نمره اي آسون بودم كه يادم رفته بود جوابشو بنويسم.
اومديم سر چهارراه سوار تاكسي شديم. راننده تاكسي يه جوون سي و سه چهارساله بود و يه نوار خالتوري جوات گذاشته بود.يه چيزي تو مايه هاي : اومدي اما ديدم دست تو سرده گفتي اون روزها ديگه بر نمي گرده...اومدي اومدي اما ديدم دست تو سرده....
من هم كه منتظر بهانه بودم شروع كردم به بشكن زدن و دم گرفتن!! راننده تاكسي هم گاهي اوقات يه لبخندكي مي زد و زياد هم تمايل نشون نمي داد كه مسافر ديگه اي سوار كنه. يه بار كه از تو آينه نگامون كرد بهش گفتم: آقا دمت گرم، ما رو بردي تو حال و هواي دربند...يادش بخير، هوس شاتوت كردم! ديدم انگار يه كلمه از حرفاي منو نفهميده. پيش خودم فكر كردم شايد فارسي بلد نيست ولي چرا نوار فارسي گوش مي داد؟ گفت: چي دربند چيه؟ گفتم: آها، تجريشو مي شناسي؟ گفت: نه!...
- ونك رو چي مي شناسي؟
- نه...
- ميدون انقلابو كه ديگه مي شناسي.نه؟( البته به خودم گفتم احمق گيرم كه بشناسه چطوري مي خواي از ميدون انقلاب آدرس دربند و بدي؟!!)
گفت: نه... من چه تا حالا تهران نرفتم!
داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم. گفتم يعني چي؟ تو اين سي و چند سال تهران نرفتي؟ گفت نه تا حالا از تبريز بيرون نرفتم!! فكر كردم شايد وضع ماليش خوب نيست-هرچند يه مسافرت كوچولو خرج چنداني نداره- اما وقتي از لابلاي حرفاش فهميدم ماشين مال خودشه برگشتم يواشكي به دوستم گفتم: ماهي سياه كوچولو!
گفت: چي؟
شايد باورتون نشه ولي نه ماهي سياه كوچولو رو خونده بود نه صمد بهرنگي رو مي شناخت. مي خواستم از شدت تنهايي و عصبانيت موهامو بكنم! صمد بهرنگي اهل آذربايجان غربي بود ديگه نه؟ هيچي نمي تونست به اين اندازه من رو از فكر گندي كه تو امتحان زده بودم بيرون بياره.
البته خوشبختانه اون امتحان با يازده پاس شد.

هیچ نظری موجود نیست: