دو سال پيش به مدت چندين ماه در شرکت يکی از دوستانم کار می کردم. منشی شرکت، از آن زمان و در طی اين يکی دو سال، هميشه سلام و عليک گرمی با من می کرد. گرم تر از حد انتظارم. هميشه به همه سلام می رساند و مثلاً از اينکه چقدر به نظر خواهرش که فلان روز شرکت آمده بود، من انسان بزرگوار، متين و خوبی بودم می گفت. همه ی اينها هميشه با شوخی های مداوم هنگام کار يا تعارف های فوق العاده جدی هنگام نهار همراه بود.
هفته ی پيش، بعد از مدتها به شرکت دوستم سر زدم. خانم منشی به احترام من از جا بلند شد. من لبخند زدم و سلام کردم. اما خانم منشی، برخلاف هميشه که می گفت سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام آقای گاو! به به به به! خوش آمديد! خوب هستيد؟ خانواده خوب هستند؟ ديگه به ما سر نمی زنيد، دلمون تنگ شده، چه کارا می کنيد؟ و ... در کمال جديت گفت:
سلام، خوش آمديد.
و بعد با دست اشاره کرد به بخش فنی و گفت:
بفرمائيد!
چهره اش هم عوض شده بود. هميشه بسيار ساده و تاحدی شلخته بود. اما اين بار مانتو و روسريش به شدت شيک شده بود. آن قسمت از موهايش که از زير روسری ديده می شد، رنگ شده بود و ابروهای پهن و بی نظمش مرتب شده بودند. در همه جای صورتش مقادير هنگفتی پودر و ماتيک و ساير چيزها که من بلدشان نيستم وجود داشت و سنش نسبت به قبل چهار، پنج سال بزرگتر به نظر می رسيد.
به اتاق بخش فنی، پيش دوستم رفتم. با خودم سر يک موضوعی شرط بستم و در نتيجه اولين چيزی که ازش پرسيدم اين بود: خانم منشی عروسی کرده؟! گفت: آره، دو سه ماهه!
و من شرط را از خودم بردم. از اينکه با يک سلام و عليک (و نه مثلاً با نگاه کردن به انگشتر آن انگشت خاص) توانستم بفهمم که مخاطبم ازدواج کرده کلی خوشحالم شدم!
آن روز، برای چندهزارمين بار با خودم فکر کردم که چقدر از آدمهائی که قبل و بعد از ازدواجشان به شدت تغيير می کنند بدم می آيد.

از اين ماجرا، چند روزی است که می گذرد... .
و من دوباره دارم فکر می کنم.
فکر می کنم که بعد از ازدواج، چقدر تغيير خواهم کرد؟! چقدر مجبور خواهم بود که تغيير کنم؟ چقدر اگر تغيير نکنم همسرم را از دست خواهم داد؟ چقدر اگر تغيير نکنم، ديگران را از دست خواهم داد؟
و چقدر همسرم را مجبور خواهم کرد که تغيير کند؟

در اين لحظه، جز دعا کردن برای مجبور نبودن کاری نمی توانم بکنم.

هیچ نظری موجود نیست: