جلد دوم قرآن در نمايشگاه کتاب

هنوز وقت نکرده ام همه ی نمايشگاه کتاب را ببينم. هيچوقت وقت نکرده ام! امسال هم قطعاً وقت نخواهم کرد. اما همين يک ذره ای که ديدم خيلی جالب بود.
از اينکه دنيا يک طوری است که بايد بر روی هر چيزی يک عدد گذاشت خوشحال نيستم.
همه چيز را بايد خريد و فروخت. در همه ی کارها، يک عدد مطرح می شود.
اينکه جلوی ماشين يا خانه يک عدد بگذاريم، شايد خيلی سخت نباشد،
اما از عدد گذاشتن در مقابل چيزهائی که خـــــــيلی مقدس هستند متنفرم.
دوست ندارم عده ای کتاب بخرند و بفروشند.
دوست ندارم عده ای کامپيوتر بخرند و بفروشند.
دوست ندارم عده ای آدم بخرند و بفروشند...

دو سه روز پيش بود، داشتم با يک گاو ديگر گفتمان می کردم. نگران پديده ای به اسم مهريه بود! می گفت اگر يک وقتی مامان اون، يک عدد هولناک رو مطرح کرد، من بايد چی کار کنم؟ اگر بگويم نه، او را از دست خواهم داد و اگر بگويم آری، دروغی بزرگ گفته ام: من تا به حال اينقدر سکه را حتی در تلويزيون هم نديده ام.
عشق را هم بايد خريد و برايش بايد چانه زد! چه رسد به کتاب!!

از نمايشگاه کتاب می گفتم. برای فروش کتاب، همه کار می کردند. فقط جرات نداشتند وگرنه جلد دوم قرآن را هم ارائه می دادند، همانطور که کتابهای جديد شل سيلوراستاين را تبليغ می کردند.

در نمايشگاه کتاب، در همان سه چهار ساعت، خيلی چيزها ديدم. يکيش اين بود:
آخوندی را ديدم که در يکی از غرفه ها نشسته بود. پايش را از نعلينش (اسم آن چيز کريه، نعلين است ديگر، نه؟) در آورده بود و بر روی پای ديگرش انداخته بود. امامه اش را هم در آورده بود و روی پايش، در کنار شکمش که حجم وسيعی از فضای روی پاهايش را اشغال کرده بود گذاشته بود. يک ماشين حساب بزرگ سفيد در دست گرفته بود و تند تند حساب می کرد. فاصله ام دور بود، اقلاً 3 متر. اما ديدن چهره ی بزرگ، سياه و پر از مويش، ديدن پا و جوراب سبزش، ديدن شکم بزرگش و آن يک لنگه نعلينی که بر زمين بود، از همان فاصله بوی تند و زننده ی عرق آميخته با گلاب را به ذهنم می آورد.
نمی دانم چه چيز را حساب می کرد... شايد سود فروش جلد دوم کلام الله را.

هیچ نظری موجود نیست: