بارها و بارها ديده بودمش! پنجاه و شيش دفعه رفته بودم خونشون ، كلي هم باهاش صحبت كرده بودم. اما وقتي بهم گفتن چرا باهاش ازدواج نمي كني پقي زدم زير خنده! گفتند: نه والا جدي مي گيم. دختر خيلي خوبيه... خيلي خوب. گفتم بابا بي خيال من اصلا باهاش تو اين مايه ها نيستم. بعدش هم جوري رفتار كردم كه ديگه نتونن گير بدن....
حالا تو خلوت خودم نشسته ام ... با شما كه محرم رازم هستيد مي گويم: منقلب شده ام. نمي توانم حتي فيلم بازي كنم و خودم را خوب نشان دهم... علتش هم اينه كه نمي دونم چرا نه! البته مي دونم ولي ... بيشتر از اينها بايد با خودم رو راست باشم.

هیچ نظری موجود نیست: