يک روز با من!

صبح سر ساعت 8 سر کلاس حضور داشتم. مثل هميشه، سر وقت. هيچوقت نگذاشتم که شاگردهام بفهمند که من خوش قول نيستم... هيچوقت. در طی اين يکسال، فقط 2 بار مجبور شدم که دير برسم.
ساعت 1، کلاس تمام شد. امروز روز نظرسنجی بود. برگه ها را ديدم. فکر کنم امتيازم اين دوره، برود روی 95%. خيلی خوشحال شدم.
خسته ام. ساعت 1:45. يک ساندويچ نصفه خورده ام و در راه خيابان جمهوری. از جام جم تا جمهوری چطوری بايد رفت؟! حوصله ی وليعصر را نداشتم. بهانه ی خوبی بود برای مترو، مترو سوار شدم.
ساعت 3، سر قرار. راه اندازی و تبليغات برای يک آژانس مسافرتی. آدمهای خوبی بودند، اشکالشان اين بود که پول نداشتند. بيچاره آنها، بيچاره ما.
ساعت 4:30. قرار تمام شد. دنبال بهانه ام، تا او را ببينم. پياده قدم می زنم. سر از مقابل تالار وحدت درمی آورم: آقا، کنسرت چکناواريان تموم شد؟! نه! فردا تموم می شه. برای امشب هم جا هست... . شک نمی کنم. مطمئنم که تمام کارهام مانده، و بايد بروم و به کارهام برسم. اما بهترين بهانه است. ديدن کنسرت، با او! عالي است. بلافاصله به او زنگ می زنم. OK شد! خدا را شکر، امروز هم می بينمش.
ساعت 5. اگر بخواهم برگردم، نرسيده باز بايد برگردم تالار وحدت. با او مشورت می کنم. پارک دانشجو را برای مطالعه پيشنهاد می کند. خيلی خوبه.
ساعت 6. در پارک، کتاب می خوانم. از پارکهای ايران بدم می آيد. همه فضولند، همه بوی بد می دهند... احساس امنيت نمی کنم. کتاب می خوانم. از گشنگی، از بوفه ی پارک سيب زمينی سرخ کرده سفارش می دهم. خسته شدم. خدا کند او زودتر برسد.
7:00. او بالاخره آمد. چقدر دلم برايش تنگ شده بود. زيبا، مثل هميشه. رفتيم بوف (بوفالو). هيچ جا تهران برگر (سارا) نمی شود.
8:00. روبروی تالار منتظر ايستاده ايم. با او صحبت می کنم. دلم می خواهد وقتی کنار هم ايستاده ايم، بدنم بدنش را لمس کند. دلم می خواهد اينقدر تنگ هم بايستيم که تمام بدنش را در کنار بدنم حس کنم.
8:20. خاله و دخترخاله ام هم آمدند. بايد برويم تو. او ناگهان غمگين می شود، و اشک می ريزد. تصور رفتن... تصور جدائی و دوست داشته نشدن. من عاشقانه دوستش دارم و اشک ريختنش غمگينم می کند.
8:30. شيرين و فرهاد، آغاز شد. موسيقی آرام و سبک. دوستش دارم. کاش تنها بوديم و من می توانستم دستش را بگيرم. موسيقی را دوست دارم. نگاهش می کنم، از چهره اش نمی فهمم که لذت می برد يا نه. خدا کند دوست داشته باشد.
9:15. آنتراکت. دوست داشته! خدا را شکر.
10:30 تمام شد. قرار است برگرديم. او سرحال نيست. از دستم کاری بر نمی آيد. هرچه می گويم، انگار کار را بدتر می کند.
11:00. نيايش، ترافيک شده است. پيکانی چپ کرده، نرده ها را کج کرده و متلاشی شده است. اينقدرمتلاشی که مدل ماشين مشخص نبود. راننده اش، گوشه ی خيابان، مرده بود. ترسيدم. خيلی ترسيدم.
11:30. چندتا کار کوچک، نوشتن وبلاگ و کار... بايد کار کنم. بايد کار کرد.
12:10. بايد پابليش کنم و بروم.

هیچ نظری موجود نیست: