از تهران

تازه رسيده ام.
از تهران،
از شهر رؤيای زيبارويان.
از تعطيل تهران، از عزای تهران.
راه عجيبی نيست، راه خيلی از روزها،
يادگار، نيايش، جردن.
راه شلوغی نيست، بخصوص امروز.
اما باز هم يکی از راههای تهران است.
تهرانی که در آن، همه چيز را می توان خريد.
همه چيز را می فروشند... سيگار، آدامس، گل، بدن، آدم، مواد، فال... همه چيز.
مواظب باش! نکند دستفروشی که با التماس، سرش را به درون پنجره ی ماشين هر کسی فرو می کند، تو را بجای آدامس بفروشد.

فقط بايد گاز داد... گاز داد و رفت. با حداکثر سرعت.
موتور سوار نارنجی پوش، با دخترک زيبای تَرکش، از کنارت می گذرند.
بنز آلبالوئی، با شيشه های دودی از کنارت می گذرد.
پرايد هاچبک نوک مدادی، با موهای چرب، با نفسی از دود سيگار، اوبس اوبس کنان از کنارت می گذرد.
چشمهايت را ببند، ولوم ضبط کشوئی، که دزد چندشب پيش، از زير صندلی کمک راننده پيدايش نکرد را بلند کن! گاز بده، و برو... با حداکثر سرعت.
Super Tramp می خواند.
نيايش، بهترين جاست برای گازيدن و رفتن و چشم بستن و نديدن ... .
زير پل، کارگران سبز پوش شهرداری، بر روی چمنهائی که خودشان کاشته اند، خوابيده اند.
100 .. 120 .. 140 .. رنو، تندتر از اين نمی رود. PK را نمی دانم. اگر ماشين جلوئی ترمز کند، اگر لاستيکم نه که بترکد، حتی اگر خيلی آرام پنچر شود، اگر کمی به نرده ها نزديک تر شوم، رنوی کوچکم با اين سرعت، تا خود آسمانها پرواز خواهد کرد. تا انتهای آسمانها. و خواهد چرخيد.. می چرخد.. چرخ... .
دو هفته پيش بود. نزديک بود پرواز کنيم... .

به چراغ قرمز رسيدم. و باز چراغ قرمز.
صدای ضبط را آرام می کنم. آنقدر آرام که فقط خودم بشنوم. تا آنجا که چشمم می بيند، بغل دستی ها را نگاه می کنم. ديشب خوب بود...
دخترک کوچولو، برگشته بود و از صندلی عقب، بيرون را نگاه می کرد. تا آنجا که همديگر را می ديديم برايش بای بای کردم. نگاهش پاک بود. از خريد و فروش، هيچ نمی دانست.

نيايش تمام شد. از اين به بعد جردن است. شرمنده! جز تحملش چاره ای نداری. نمی توان گاز داد. عزا، تعطيل، جشن، صبح، شب، فرقی نمی کند. اينجا هميشه ترافيک است. ترافيک آخرين مدلها، ترافيک سکس.. اينجا بازار هميشه داغ است. اگر مسير هميشگي ات باشد، حوصله ات را سر می برد. اما برای غريبه ها، اينجا هميشه مرغ همسايه است. اگر حوصله داشته باشی همچين بد هم نيست. ديدن اين همه انسان و سگ و ماشين بيکار، زيبا و مدرن. اين همه افسردگی، اين همه Ex، اين همه فلوکستين، ايمی پرامين... .
اين همه جوان بيچاره ی تهرانی.
اين همه توی بيچاره ی تهرانی.

جردن هم تمام شد. به کوچه مان رسيدم.
ناگهان همه چيز آرام می شود.
سرعتم کم می شود... از کوچه ها می ترسم. مبادا گربه ای را زير بگيرم. مادر حامله ای را، کودکی را.

زير يکی از ماشينهای کنار خيابان، گربه ی سفيد، دستها را زير بدنش جمع کرده و آرام خوابيده. يک ذره هم نگاهم نمی کند. به گربه ی زير ماشين حسوديم می شود. خيلی آرام است... .

بالاخره رسيدم.
از تهران.
به امن خانه.
و حس نفرت حاصل از دود، بوق، گند، کثافت و هزارچيز ديگر. همه را بايد فراموش کنی... . از اينجا به بعد آرام است.
حس ليوانی شيشه ای را دارم، وقتی که ناگهان روغن جوشيده ی درونش را خالی می کنند و درونش نوشابه ی خنک می ريزند. تگری، پر از يخ.

نمی دانم...
بايد خوشحال باشم؟ يا بشکنم؟

هیچ نظری موجود نیست: