وقتي اتفاق هايي كه دلم مي خواست رخ بده، رخ نمي افته
وقتي چرخ روزگار بر مرادِ من نمي چرخه
وقتي دچار يِ ناميديِ حسابي مي شم
تمام آرزوهايي كه بهشون نرسيدم
تمام كارهاي نيمه كاره
تمامِ اگه مي شد چي مي شدها
مي ان جلوي چشمَم
و پس از اينكه حسابي حالمومي گيرن
مي شينم كنج اتاق و زانوهامو مي گيرم بقلم و وقتي نااميدِنااميد شدم يهو مي فهمم كه چقدر تنهام
نااميدي چقدر به تيهايي نزديكِ اصلاً آدمِ ناميدي كه تنها نباشه ديديد؟
اگه سر و كلهي يك دوست خوب و با احساس پيداشه براش دردو دل مي كنم البته بيشترِ وقتها اون دوستِ خوب و با احساس بايد خودم باشم
اونوقت مي شونمش كنارم و دردِ دلمو براش مي گم
و دوتايي يِ فكري برايِ تنهاييامون مي كنيم اگرم به نتيجه نرسيم حداقل ديگه تنها نيستيم.

هیچ نظری موجود نیست: