روزي خشت خام داشت توي خيابون راه مي رفت (آخه تازگي ها خشت هاي خام هم توي خيابون راه مي رن) يكي بهش گفت: از الان تا پنج ثانيه هر چي كه بخواهي برآورده مي شود.
يكي دو ثانيه اول كه جا خورده بود. براي اينكه كم نياره فوري گفت:"خُـــــب اِ......... خب با فلاني ازدواج كنم" بعد پيش خودش گفت.كاشكي يِ آرزويِ بزرگتري مي كردم ...... به همين خاطر سريع حرفش رو عوض كرد و گفت:"نه نه يك كاره حسابي برام گير بيار كه حسابي پولدار شم. باز دودل شد و پيشِ خودش گفت.خاك بر سرِ پول پرستِ خرت كنم . آخه اينم شد آرزو . تو كه مي خواهي پول دار شي . كارِ حسابي آرزو كردنت چي بود؟
برگشت به طرف گفت:"اصلاً چه مي دونم .خودت ي آرزوي خيلي خوب برآورده كن ديگه ........
............ الان پنج روزي است كه از اون اتفاق ميگذره و هنوز خشت خام در اين فكر است كه از زندگي چي بايد بخواد
براستي شما برايِ سوالِ "آخرش كه چي؟" يا همون" از زندگي چي مي خواهيد؟" پاسخِ منطقي يافته ايد؟

هیچ نظری موجود نیست: