هر چه مي نويسم پنداري دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم همه آن است كه يقين ندانم كه نبشتنش بهتر است از نانبشتنش.
اي دوست نه هرچه درست و صواب بود، روا بود كه بگويند و نبايد كه در بحري افكنم خود را كه ساحلش بديد نبوَد و چيزها نويسم بي "خود" كه چون "واخود" آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور.
اي دوست مي ترسم وجاي ترس است از مكر سرنوشت.
حقا وبه حرمت دوستي كه نمي دانم كه اين كه مي نويسم راه سعادت است كه ميروم يا راه شقاوت؟
وحقا و كه نمي دانم كه اين كه نبشتم "طاعت" است يا "معصيت"؟
كاشكي يكبارگي ناداني شدمي، تا از خود خلاصي يافتمي،
چون در حركت و سكون چيزي نويسم رنجور شوم از آن بغايت،
وچون در معاملت راه خدا چيزي نويسم هم رنجور شوم،
چون احوال عاشقان نويسم نشايد،
چون احوال عاقلان نويسم هم نشايد ،
و هر چه نويسم هم نشايد،
واگر هيچ ننويسم هم نشايد،
واگر گويم نشايد واگر خاموش گردم هم نشايد ،
و اگر اين واگويم نشايد و اگر وانگويم هم نشايد،
واگر خاموش شوم هم نشايد،
رساله عشقِ عين القضات

هیچ نظری موجود نیست: