فردا بايد برای شاگردان کلاس excelم سوال طراحی کنم. خانم جودکی، جلسه آخر گفت، لطفاً سوالاتی طراحی کنيد که فرق بين کسی که درس را خيلی خوب بلد است با کسی که درس را کمی بلد است مشخص شود. اشاره اش به خودش بود. درخواستش، وظيفه ام را سخت تر کرد. حتماً بايد يک سوال خيلی عجيب طراحی کنم تا فرق کسانی که درس را خيلی خوب بلدند، با کسانی که درس را کمی بلدند مشخص شود.
فردا عصر کلاس دارم. فکر می کردم شاگردان کلاس عصر خودشان بخاطر فوتبال کلاس را تعطيل کنند، اما نکرند! حالا نمی دانم بايد چه کنم. فکر کنم بروم سر کلاس و دوباره فوتبال نگاه نکنم.
بايد خوشحال باشم؟ که بخاطر فوتبال کارم را تعطيل نمی کنم؟
يا غمگين؟ از اينکه آدم بزرگ وارانه رفتار می کنم؟
البته اين روزها اصلاً نمی توانم خوشحال يا غمگين باشم. اصلاً نمی توانم حس خاصی داشته باشم. هم فوتبال، هم تدريس، فردا فقط به اين خاطر خوبند که سرم را گرم می کنند. البته تدريس بهتر است، چون منجر به پول می شود و البته پول بهتر از ثروت است. پول... .
نمی دانم. دست و دلم به درست و حسابی نوشتن نمی رود. به گلدون که نوشته های زيبا می نويسد حسودی می کنم. از اينکه وبلاگم فقط دفترخاطراتم باشد هيچوقت خوشم نمی آمده. چه کسی دوست دارد روزمره گی يک گاو احمق را بخواند؟!

هیچ نظری موجود نیست: