زندگي را دوست دارم،هرچند لياقتش را ندارد.
تو اين چند روز گذشته به جز همه اتفاقات مزخرف كاري - كه ديگه خيلي هم ازم انرژي نمي گيرند - يه موضوع ديگه هم ذهنمو مشغول كرده بود: مشكل باكره. اين مشكل تكراري رو به انحاي مختلف كم و بيش من هم داشتم. البته من فقط يك بار به اين شدت مجبور به انتخاب شدم و از نوع ديگري و از نتيجه اش راضي ام. مطمينا اگه اون روز به اندازه كافي انرژي صرف نمي كردم، تحمل نمي كردم و فكر نمي كردم، امروز از دست خودم و انتخابم عصباني بودم.
مشكلاتي از اين دست قطعا راه حل مشخصي ندارن و فقط با درايت و هوش و با توجه به موقعيت خاص اون لحظه حل مي شن. اگر انتخاب كني كه از خواسته و علاقه خودت به خاطر خانواده، دوست يا ... چشم پوشي كني بعد از يه مدت كوتاه سنگ دل مي شي. و ديگه نمي توني عاشق بشي. مثل من كه يه مدت طولاني با خودم قهر بودم و تازه يواش يواش دارم با خودم آشتي مي كنم. جالب اينه كه اين قبيل قهر ها و آشتي ها قطعا بايد بدون وساطت ريش سفيد انجام بشه و حتما بايد غروري شكسته بشه تا دوباره عاشق بشي. عصيان جان همون جريان شكستن و ساختن مكرر...
زندگي را دوست دارم، هرچند لياقتش را ندارد.

هیچ نظری موجود نیست: