به زيبايي هاي اطرافم مي انديشم...
به كساني كه مي شناسم و دوستشان دارم. به كساني كه نمي شناسم و دوستشان دارم. به همسفري كه مرا راهنمايي مي كند تا چگونه بهتر تدريس كنم و شاگردم را اميدوار... با دلسوزي هرچه تمام تر از تجربيات چهل ساله اش مي گويد. خودنمايي؟ واژه غريبي است. در قاموسش نيست... براي محمد عزيز دعا مي كنم . خوشحالم كه با مادرش سخن گفته.
***
دلم براي قهقهه هاي از ته دل او - و او - و خودم - تنگ شده است. دلم مي خواهد آنچنان صدايش كنم كه بداند براي نامش هيچ جا امن تر از لبان من نيست. عجب! شاعر شده ام ;)

هیچ نظری موجود نیست: