اميرعلی

اميرعلی، تازه چهاردست و پا می کند. مادرش، هر يک ساعت، او را بلند می کند، پای اميرعلی را باز می کند و آنجايش را بو می کند تا بفهمد اميرعلی پی پی کرده يا نه. مادرش، مرتب، انگشتش را در دهان اميرعلی فرو می برد و چک می کند که مبادا او يواشکی آشغالی را از روی زمين برداشته و خورده باشد.

به اميرعلی، حسودی می کنم.

من هم دلم می خواست کسی بود که مرا بلند می کرد و آنجايم را بو می کرد تا ببيند پی پی کرده ام يا نه

زندگی نوزادوار، زندگی راحتی است.
تو، تو چقدر نوزادی؟ نوزادی 20 يا 30 ساله...

هیچ نظری موجود نیست: