ديروز رفته بودم كوه، كلي با مجيد شعر خوانيديم، من اين شعر را خيلي دوست دارم:

تو به من خنديدي
و نمي دانست
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غصب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام،آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
ومن انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا؟
خانه كوچك ما
سيب نداشت.

"حميد مصدق"

هیچ نظری موجود نیست: