من، او و ديگران

او: نهار کحائی؟ به خانه من بيا. املت دوست داری يا نيمرو؟
من در افسوس اينکه تمام وقت نهار را به شاگردم قول داده ام.
او: من تا عصر تنهايم، هروقت توانستی، بيا... .
من فقط فکر می کنم که چطور بايد وقتم را تنظيم کنم که حتی شده 10 دقيقه پيش او باشم.
تلفن قطع می شود.
من، سريع قطعات کامپيوتر را نصب می کنم، همه چيز را تست می کنم و از شاگردم خداحافظی می کنم.
سريعتر از هميشه، سريعتر از قرارمان.
می توانم، بيش از يک ساعت پيش او باشم.
صدايش را پشت خط می شونم.
من: تا 20 دقيقه ديگر آنجا هستم.

من درست سر وقت آنجا هستم.
چهره اش را پائين پله ها از ميان در نيمه باز می بينم.
فقط يک حس: دوستش دارم.

او غمگين بود.
مادرش از بعد از آخرين تماس گفته بود: اين روزها، شما زياد با هم هستيد.
و او فقط به يک چيز فکر می کرد: اين روزها زياد با من است.

هیچ نظری موجود نیست: