چقدر نگرانشم
چقدر دوستش دارم
چقدر تازگيها همه ی وبلاگها غمگينند من غمگينم
چقدر امسال برعکس پارسال است

صدايش را که می شنوم، هنوز تنم می لرزد. هنوز... .
وقتی ناراحت است، تمام وجودم غمگين است.
و چقدر نگرانم که ديگر دوستم نداشته باشد.
انگار ديگر صدايم، آن صدای قديمها نيست...

چقدر می ترسم که مرا نپذيرند... مرا نپذيرد.

تقصير خودم است. من، موجود قابل اعتمادی نيستم. هيچ کس به من اعتماد ندارد.
درحالی که من پر از صداقتم. يک - آدم - خوب - اما غير قابل اعتماد.
غير قابل اعتمادم. اين را گلدون هم به من گفته. او هم گفت. خاله هم گفته. پدر، بهرنگ ... . همه همين را می گويند.
خودم هم به خودم اعتماد ندارم.

سالها پيش، وقتی پسرکی عاشق و کنجکاو و در جستجوی حقيقت بودم، زنی در سفر دستم را گرفت و فالم را گفت.
آنچه گفت را کاملاً به ياد ندارم، اما يادم هست که به من گفت
تو، سه بار شکست عشقی خواهی داشت.
و من پرسيدم، يعنی چی؟
او گفت: يعنی سه بار کسی را دوست می داری اما شرايط به گونه ای نخواهد بود که او را بدست آوری.
و گفت: همسرت زنی شايسته خواهد بود و تمام دوستان و خانواده او را ستايش خواهند کرد.
آن زمان، در اوج عشق، اين گفتار برايم سنگين آمد. تصور جدائی از اولين عشق زندگی ام، مرا عميقاً لرزاند.
به خودم و به فالگير، لعنت فرستادم که اصلاً چرا اجازه دادم که زن فالگير، که راهنمای سفر ما بود، دستم را داوطلبانه بگيرد و تصوير آينده ام را ببيند.
او دروغ می گفت. قطعاً بايد اينطور می بود... .
از آن زمان، هفت سال می گذرد.
آن عشق صميمی، خيلی زود پايان يافت و معشوق گذشته ها اکنون به همراه همسرش - که هردو از دوستان بسيار خوبم هستند - چندين ماه است که به کانادا مهاجرت کرده اند.
از آن زمان، شروع به شمارش کردم.
يکبار، دوبار، سه بار، چهاربار!
و در اين سالها من معنای شکست را خوب فهميدم.
و معنای زنی که خانواده او را بستايد فهميدم.
و معنای عشق را - خوب - فهميدم.
و هنوز در فکرم که چندبار ديگر بايد بشمرم، تا سه بارم، به سرآيد.

هیچ نظری موجود نیست: