سلطان بانو می گويد که باز ما غيبت کبری کرديم.
آخه گلدون رفته تبريز،
و گاو تنها مونده.

يکی داشت رد می شد، ديد دو تا کارگر، يکيشون داره زمين رو می کنه و اون يکی هرچی اولی کنده رو پر می کنه. يارو تعجب کرد، پرسيد که داستان چيه، يکی از کارگرها با يک لهجه ای که من برای اينکه به کسی توهين نشه نمی گم، گفت که والله ما سه نفر بوديم: يکی می کند، يکی لوله را کار می گذاشت، اون يکی پر می کرد. نفر وسط امروز مريضه، نيومده. اما ما دوتا کار خودمون رو می کنيم!

خلاصه داستان ما هم اينطوريه!

هیچ نظری موجود نیست: