صبح:
کلاس. خانه ای در ديباجی جنوبی. عجب خانه ی بزرگی است. اتاق خوابشان اندازه ی حال خانه ی ما بود. اما آدمهای خوبی هستند، نوش جونشان.

ظهر:
ناهار با اوی عزيزم. باز هم سارا. رستوران خوبی است، پرسنل بسيار مودبی دارد، مکانش آرام است و مهمتر از همه اينکه می توانی نوشابه ات را هرچندبار که بخواهی پر کنی. اينقدر گفتيم پيتزا را تند کند که خودمان هم نتوانستيم تا آخر بخوريمش!

بعدازظهر:
کلاس تا ساعت 6. چون دير شده بود خـــــــــيلی تند می رفتم و باعث شدم که دختر مدير شرکت که يکی از شاگردان هست، سر چهارراه وقتی داشت با ماشينش به سمت شرکت می آمد، از ترس بميرد.

عصر:
پشت کامپيوتر. کلی کار، چه آنلاين چه آفلاين.

نتيجه گيری:
امروز من خيلی کار کردم،
غذا را نبايد آنقدر تند کرد که اصلاً نشود خورد،
تند رانندگی کردن، اساساً خيلی کار بدی است.

هیچ نظری موجود نیست: