از ژرفاي زندگي روياگونه ام:

سعي ميكني با دقت گوش كني، تمام قوايت را جمع ميكني كه بفهمي چه مي گويد. دنياي تو سنخيتي با دنيايش ندارد. و در نهايت خسته و مايوس و بي انرژي به خداي بزرگش مي سپاري بدون اينكه حتي لطافت نگاهي قدم هاي سنگينت را نظاره كند.
اما اگر او گويتده باشد، حتي اگر تمام قوايت را صرف درگيري هاي خاكي كرده باشي ، بهترين انتخابت نوشيدن شراب جملات اوست. با تك تك كلماتش تابلوي زندگيت چنان رنگي مي گيرد كه انگار بوم سپيدي به دستبوسي ونگوك رفته است. و مي داني در آخرين پيچ ره خواهدايستاد چنانچه نگاهت را در زير قدومش به بدرقه نهاده باشي و از اجبار رفتن خواهد گفت چنانچه به دستبوسيش بشتابي. پس ساده بگو كه دوستش داري...

بر گرفته از يك شعر محلي .

هیچ نظری موجود نیست: