من با ازدواج آن دو، مخالفم. خـــــــــــــــــيلی مخالفم. هردوشان به شکلی از دوستانم هستند. يکيشان (پسره) نزديک ترين دوستم هست و آن يکی (دختره) از دوستانم، اما نه خيلی زياد. هردويشان را دوست دارم. اما با ازدواجشان مخالفم.
دختره، پدر پسره را در آورده. پسره زنگ می زند، درست سر ساعت، و می گويد که مهمان دارد و نمی تواند الان صحبت کند: دختره عصبانی می شود و بعد از کلی قهر و دعوا، می گويد که نبايد بخاطر مهمان حرف زدنت را با من قطع کنی. من مهم ترم يا مهمان؟!
دفعه ی بعد که مهمان برايش می آيد، از ترس دختره، پسره صبر می کند تا مهمانش برود و بعد زنگ می زند. دختره می گويد: چرا دير زنگ زدی؟ پسره می گويد: چون مهمان داشتيم. صبر کردم برود، بعد زنگ زدم که تو ناراحت نشوی. دختره می گويد: "خوب زنگ می زدی، می گفتی مهمان داری و بايد بروی"!!!!! و باز کلی قهر و دعوا، و دعوا وقتی تمام می شود که پسر، بخاطر کاری که نکرده معذرت بخواهد و قول دهد که ديگر همچين کاری نمی کند.

اين، يکی از رايجترين گفتگوهايشان است. از شنيدن گفتگوهايشان، دعواهايشان، اعصابم خورد می شود. ديوانه می شوم، به ستوه می آيم. و بعد ياد اوی عزيزم می افتم که چقدر خانم است. چقدر عاقل است و من چقدر بايد قدرش را بدانم.

من اگر جای پسره بودم، يک لحظه هم به اين رابطه ادامه نمی دادم. و حالا او می خواهد - شديداً می خواهد - با اين دختر ازدواج کند.

من مخالفم... . اما هرگز به او نگفته ام و نخواهم گفت!

هیچ نظری موجود نیست: