شب شده است. در مرکز خريد هستم. انبوه جمعيت، دختر و پسر. خيلی سال است که از اين جمعيتها دور بوده ام. دلم تنگ شده است.

انبوه دختران زيبا... پر از آرايش، رنگارنگ، با لباسهای عجيب. بدنهای زيبائی که حسابی با مانتوهای جديد جور شده اند. آستينها چقدر کوتاهند. پسرها عوض شده اند. چقدر همه به بدنشان می رسند. دختر و پسر، همه خوش هيکلند. موها تيغ تيغ، به آسمان رفته، از پشت بسته شده. کلی عينک آفتابی جديد، در شب.

همه جا بوی عطر است، بوی لوازم آرايش. مسير حرکت زن قبلی را از روی خط عطرش پيدا می کنی. بايد پسر باشی تا بفهمی معنای بوی عطر چيست. همان بوئی که وقتی از در وارد مهمانی می شوی به صورتت می خورد. ترکيب دهها عطر و صدها لوازم آرايش - رايحه ی زن.

اينها چقدر جذابند. برای هر مردی جذابند. اينجا، چقدر سکس جريان دارد. از پشت مانتوها، بر روی اسکيتها، از نگاه عينکهای آفتابی شبانه، از پشت مانيتورهای کافی نت هر شب.

خنده ها عوض شده. نشستن ها عوض شده. نگاه ها... . نگاه ها حسابی عوض شده.

چند دقيقه ای گذشته. در پاساژ قدم می زنم. هنوز مبهوتم. با يار دنيای مردانه ام، از آنچه می بينيم صحبت می کنيم. از آخرين دوران پرسه های مردانه مان، سالها می گذرد. امشب انگار فرصتی است که برای چند دقيقه، جنتلمن نباشيم. حداقل در دنيای کوچک خودمان. هر تصويری، برای ما سوژه ای است تا آرام برای يکديگر کمی مزخرف بگوئيم و بخنديم.

از پشت ويترين عبور می کنيم. مشتری داخل مغازه، از پشت شيشه نگاهمان می کند. چه نگاهی! چه قيافه ای دارد. می ترسم! ياد هلند می افتم. می گويند آنجا محله ای هست که فروشنده ها، پشت ويترينند. و مردان خريدار از پشت ويترين انتخابشان می کنند. جالب است، نگاهش آنقدر سرراست است که هردويمان ياد هلند می افتيم.

حدوداً نيم ساعت گذشته. تمام پاساژ را ديديم. باز هم يک عالمه دختر زيبا. بوی خيانت را حس می کنم. در سر تمام مردهای پاساژ. آنقدر قوی است که دماغت را بگيری هم حسش می کنی. ياد خيانت می افتم. مزه ی تندش.

ناگهان فکرهايم تمام می شوند. حسهايم تمام می شوند. خنده هايم تمام می شود. می خواهم از اينجا بروم. احساس می کنم، همه اش خيال است، همه شان خاليند. احساس می کنم، عروسکند. عروسکهائی پشت ويترين.

چند دقيقه بعد، چراغها خاموش می شود. همه دست می زنند. پرده بسته می شود. ماشين استارت می خورد. صدای دستها قطع می شود و سالن خالی می شود.

هیچ نظری موجود نیست: