ديروز اتفاقي افتاد كه به من افسانه شخصيم رو ياد آوري كرد:
براي تحويل يك قالب رفته بودم يافت آباد. در زير زمين يك منزل مسكوني يك ماشين تراش دو و نيم متري، دو يا سه عدد فرز، سه مته راديال و دستي و چند تا كوليس ديجيتال و ريز سنج و البته دو تا كامپيوتر متصل ;)
همه اينها در اوج شعور و سليقه چنان كنار هم چيده شده بودند. بايد عاشق شكل دادن دقيق در حد هزارم ميليمتر به يك فلز باشي تا آن زير زمين را بهشت ببيني..
براي رفتن و ماندن دلايل بسياري است. تنها كافي است سرت را به جهت درستي بچرخاني.
به نظر شما چرا بايد رفت خارج؟

افسانه شخصي: رجوع كنيد به كتاب كيمياگر اثر پاولو كويليو

هیچ نظری موجود نیست: