گلدون پرسيد:
چرا بايد رفت خارج

بايد رفت خارج چون توی ايران، بديهی ترينها رو نداری...
توی ايران:
1. پول نداری، پس بايد مثل اسب (يا خر؟) کار کنی تا پول دربياری، اولهاش افسانه ی شخصيت يادت هست و سعی می کنی که پول دربياری که برسی به افسانه ی شخصيت، بعد کم کم افسانه ی شخصيت يادت می ره و سعی می کنی پول دربياری تا زنده بمونی و بعد اگر زنده موندی، افسانه ی شخصيت شده اينکه بتونی بيشتر پول دربياری!

2. خونه نداری، پس بايد پول دربياری پس می شه شماره 1 يا اينکه بايد زودتر از اين خونه بری. اگر دختر باشی مجبوری دنبال همسر بگردی، و طبيعتاً همسرهائی که خونه ندارند، حتی اگر مرد روياها باشند فايده ندارند، پس 1. مجبوری سريع ازدواج کنی 2. لزوماً با اونی که بخوای ازدواج نمی کنی. اگر فرض کنيم با اونی که می خوای ازدواج می کنی، چون مجبوری سريع ازدواج کنی 1. قبل از اينکه به بلوغ فکری رسيده باشی، ازدواج کردی و احتمالاً توقعت از زندگی درست نيست پس دهنت سرويس می شه 2. چه به بلوغ فکری رسيده باشی چه نرسيده باشی، ازدواج توی ايران، خرج داره، پس پول احتياج داری، پس شماره 1.

3. آزادی نداری، پس يا بايد پول داشته باشی که بتونی آزادی رو با پول بخری پس شماره 1. يا پول نداری پس بايد بخاطر کارهای عادی روزمره، به 100 نفر آدم که ديدنشون چندش آوره جواب پس بدی، يا بايد هميشه همه ی کارها رو يواشکی بکنی و بترسی که کسی نفهمه.

4. امنيت نداری، پس بايد با پول امنيت رو بخری پس شماره 1. يا بايد از بی امنيتی در کار، زندگی، خيابان، گردش، مسافرت و ... بترسی و بلرزی.

5. ارزش نداری... . اين يکی رو با پول هم نمی شه خريد، چون اساساً کسی که بخواد ارزش يا آزادی يا امنيت رو با پول بخره، داره رشوه می ده، باج می ده، و کسی که رشوه می ده با ارزش نيست.
شرمنده، اين يکی هيچ راهی نداره. فقط کافيه به دو سه تا اداره ی دولتی (يا خصوصی البته) بری، و بعد وقتی باهات مثل گوسفند رفتار شد، يادت می افته که وقتی ارزش نداشته باشی، پول، خونه، امنيت و آزادی به هيچ دردت نمی خورند.

من، چون پول، خونه، آزادی، امنيت، ارزش و صد مورد ديگر رو ندارم، بنظرم بايد برم خارج!

هیچ نظری موجود نیست: