کسوف

ديروز سالگرد کسوف بود. 20 مرداد 1378.
هرگز فراموشش نخواهم کرد.
آن صحنه ی بی نظير، که برای چند ثانيه ديدم و گمان نکنم که ديگر فرصتش را داشته باشم تا دوباره خورشيد را، آنگونه ببينم.
آن سال، من، آرمين و کاوه، رفتيم اصفهان. و زمان کسوف، در مکانی در نزديکی اصفهان بوديم.
تمامش را با دقت ديدم. خورشيد، مانند يک حلقه شده بود. حلقه ای از نور مطلق. حلقه ای از آتش و نور. و آن نور را، من هرگز جائی نديده ام. شايد، چيزی شبيه به نور جوشکاری. نوری کامل. آن زمان، از هيجان فرياد می زديم. همه فرياد می زدند. ولی خوشحاليمان، ديری نپائيد. خيلی زود، خورشيد برگشت.
و وقتی خورشيد می رفت و بر می گشت، بر روی زمين، سايه های عجيبی را ديدم. شبيه به وقتی که سايه ی آب استخر بر روی ديوار می افتد. خطوطی افقی که با سرعت حرکت کردند، و رفتند.
و بعد خورشيد آمد... .
و من، به يکی از بزرگترين آرزوهايم رسيدم: ديدن کسوف.

هیچ نظری موجود نیست: