اين نوشته از من نيست. به خاطر همين انقدر زيباست. صاحب نوشته مي گه اولش بنويس دوست من بعضي موقع ها ديونه مي شه و چرت و پرت مي نويسه.
از من خواست كه نوشتشو توي وبلاگم بذارم. من هم با كمال ميل پذيرفتم:
چشمهايم را نمي بندم، مي ترسم كابوس ببينم. روحم را برهنه نمي كنم ، مي ترسم از سرماي محيط و هر چه در آن است تب كند.پنجره احساس و عقلم را نمي خواهم باز كنم، حقايق آزارم مي دهند.
براي اولين بار نيست كه چنين مي شوم. مي خواهم بروم، مي خواهم نفس بكشم، مي خواهم همه را از بالا ببينم. حتي فرشتگان هم اگر به زمين بيايندبرايم نمي توانند كاري بكنند. آنها عبادت مي كنند چون بايد بكنند. ولي براي من و هم نوعان من بايدي نيست. با يك "نمي خواهم" همه چيز تغيير مي كند. دوستم مي گفت كه اگر بتواني هر لحظه كه خواستي هر كسي را از زندگي ات حذف كني موفق خواهي شد. نمي توانم پس موفق نخواهم شد. اصلا نمي خواهم موفق شوم اگر شرطش اين است. ولي ضربه مي خورم . ضربه خورده ام . شديد !! شديد!!! طوري كه نفس احساسم به تنگي كشيده شده و روحم تسليم نمي خواهم ديگران شده. اي كاش همه امان فرشته بوديم . كه هيچگاه نمي گفتيم نمي خواهم.

هیچ نظری موجود نیست: