کار
يک نفر خانمی را برای مدت کوتاهی استخدام می کند.
خانم، تر و تميز، سر وقت با موبايل و ماشين سيلويش در محل کار حاضر می شود.
هر کاری، قيمتی دارد. قيمت اين کار از قبل تعيين شده: بيست هزار تومان. اين قيمتی است که هر دو نفر راضيند.
دختر، از دوست پسرش می گويد. پسری که هشت ماه عاشقش بوده و نهايتاً ديروز او را رها کرده. پسر، عاشقش بوده. خودش می گويد: "هشت ماه تمام براش جانماز آب کشيدم، حواسم بود که بند رو آب ندم"
پسرک عاشق ديروز از شغل واقعی زن خبردار شده بود. او، بند را آب داده بود.
بعد از گفتگو، هر دو نفر به سراغ کاری که برايش آنجا آمده اند می روند.
مرد، متاهل است. سالهاست که ازدواج کرده و بزودی پدر می شود. او عاشق زن، بچه و زندگی است. دروغ نمی گويد، مدتهاست که می شناسمش.
مردی است متين، آرام و مهربان.
خودش می گويد: "اين فقط برای تفريحه، هيچ ربطی به زندگی من نداره" و به من می گويد: "تو هم مواظب باش يه وقت سوتی ندی"
من حواسم هست. "سوتی" نخواهم داد.
اين نخستين بار است.
از او پرسيدم: "اگر خبردار بشه، ازت جدا می شه؟!" گفت: "نه بابا! فقط دعوامون می شه"
پرسيدم: "اگر او زمانی تفريح کند...؟" پاسخ واضح و صريح است: "طلاقش می دم"

گاهی به تفاوتهای بين يک گاو و يک مرد می انديشم.

هیچ نظری موجود نیست: