صف ببنديم، ميای؟

خانم خادم می گفت پسرکش (خودش می گويد پسرک) قرار است سال ديگر تازه برود پيش دبستانی و او از هم اکنون به فکر مدرسه ی پسرش است. گفت پسرکش مرتب می گويد من می خواهم بروم مدرسه و به حرف مادرش که تو هنوز بايد بروی مهد کودک گوش نمی دهد.
ياد خودم افتادم! آمادگی که می رفتم، هر روز با گريه از مادرم جدا می شدم! سر کلاس خيلی خوب بود و ديگر خبری از ترس صبح نبود، اما وقتی تعطيل می شديم و برای خروج از مدرسه صف می بستيم، وقتی از در مدرسه خارج می شدم بايد مادر يا پدر را می ديدم. اگر نبودند، دنيا تمام می شد. شک نداشتم که مرا رها کرده اند و رفته اند و آنقدر گريه می کردم تا پدر يا مادر بيچاره که تنها چند دقيقه دير کرده بود برسد.
هر روز صبح يادم هست که وقتی با پدرم خداحافظی می کردم، از او می پرسيدم: "صف ببنديم ميای؟" و او می گفت آره!
يادم هست که روز اول کلاس اول هم اوضاع همينطوری بود. از مادرم قول گرفتم که پشت در منتظرم بماند. او قول داد که می ماند و من از پشت شيشه های مات در مدرسه، نگاه می کردم که سايه اش هنوز هست يا نه. وقتی از پله ها بالا می رفتيم، دوباره نگاه کردم، او ديگر نبود... و من مطمئن شدم که او مرا رها کرده و رفته ديگر هرگز سراغم نخواهد آمد!

هیچ نظری موجود نیست: