نيم رو
  1. يکی از دوستان آنلاين که بعد از مدتها مرا پيدا کرده، می گويد چرا اينقدر غمگين می نويسی، تو که خيلی شنگول بودی!

  2. ديشب اوی عزيزم می گفت که هوس نيمرو کرده، با ماست و ريحان و ترشی و نان برشته و وقتی با او همدلی کردم، گفت باورش نمی شود که من هم به اين چيزها علاقه داشته باشم

  3. مادرم رفته مسافرت، و ما غذا نداريم، پس من مجبورم برای سومين يا چهارمين بار در کل عمرم، نيمرو، تنها غذائی را که بصورت تئوريک بلدم بپزم و درعمل هميشه غير قابل خوردن می شود را بپزم و بخورم


تَلق تَلق تخم مرغ، افتاد اون تو
دوتا زرده ی خوشگل، دو چشم و ابرو

سفيده هاش دور و برش مثل يک کلّه
روغَناش جلزّ و ولزّ، اينم يه نيمرو!

اينور ميز، سبزی و ماست، آقاهه افتاد تو بشقاب!
اونور ميز، جای کی خالی؟ خوب معلومه: او!

هیچ نظری موجود نیست: