از سلطان بانو به چند دليل!
تنهايي سخته.
زن ظريفه، حساسه‌، پشت و پناه مي‌خواد، تكيه‌گاه مي‌خواد.
خستگي اگه تو تن آدم بمونه تبديل به درد مي‌شه. آدمي كه هميشه درد داره دنيا رو بي‌رحم مي‌بينه. آدمي كه دنيا رو بي‌رحم مي‌بينه......

به اين ديوارهاي كاغذي نمي‌تونم اعتماد كنم.
كوه من دماونده. دوره. شونه‌هام به شونه‌هاش نمي‌رسه. مي‌ترسم خستگي تو تنم بمونه.
به اين درختاي بي‌ريشه نمي‌تونم اعتماد كنم.
........
شونه به شونهء زمين مي‌شم. به زمين تكيه مي‌دم كه تكيه‌گاه وفاداريه.
مي‌ذارم كه اعتمادمو بدست بياره. مي‌ذارم كه خستگيهامو تو خودش بكشه.
مي‌ذارم منو تو وجودش حل كنه....

اينا رو گذاشتم تو وبلاگم چون:
1- خيلي قشنگ بود
2- ديگه داشت از صندوقخونه مي رفت بيرون اما خيلي قشنگ بود
3- سلطان بانو براش نظرخواهي نذاشته بود اما... خيلي قشنگ بود
4- يه مقداري وجهه من رو كه به خاطر نوشته 24 سپتامبر در ميان انجمن فمينيست ها خدشه دار شده بود ترميم مي كرد چون نشون مي داد من هم مي تونم زن ها رو درك كنم(!) و از همه مهم تر اينكه خيلي قشنگ بود
5- و در نهايت براي اينكه خيلي قشنگ بود

هیچ نظری موجود نیست: