توهم

من چقدر بدم.
ذهن من، مرا می بلعد و من هرگز خودم نيستم.
من غرقم، هميشه.
غرق در توهمم، غرق در يک عالمه ابر، سفيد و سياه، که دور سرم می گردند و می گردند و من هرگز بيرون را نمی بينم.
بيرون، يعنی واقعيت: من واقعيت را نمی بينم، پس.
مثلاً مادرم را دوست دارم، زياد.
مادرم، بخاطر کارش در سفر است، هميشه.
و من، وقتی هست، قدرش را نمی دانم،
و هربار که می رود، حتی سه روز، تمام سه روز را دلتنگشم.
دلتنگ، که بيايد. و باز وقتی آمد
آنقدر که بايد، آنقدر که دلم تنگ شده بود برايش، آنقدر که دلم می خواهد در آغوش بکشمش و ببوسمش و ببوسمش، به او محبت نمی کنم.
نمی دانم چرا... .
همه اش خودم را گول می زنم. بعداً را بلدم و مرتب به کار می برم. ذهنم، آن ابرها، نمی گذارند که ببينم اطراف را. می خواهم که بعداً ببينم.
بعداً دير است... اين را هم نمی بينم حتی.
شايد بد است، حتماً هست، اما مرتب کمک می خواهم، از يک ذهن ديگر
که برايش بگويم، از ذهنم
و او بخواهد که من بيشتر بگويم.
وقتی می گويم، ابرها می روند کنار.
چشمانم باز می شود. ديگر تحت کنترل نيستم. می شوم خودم.
دوست دارم مرتب ذهنم را باز کنم،
گلدون معمولاً خوب مرا بلد است.
خانم دکتر هم.
او هم، فکر کنم.
البته اين، توقع زيادی است... . اين را هم می دانم.
احتياج، محتاج.
بلد نيستم خودم، خودم را تحليل کنم. می گويند فرويد بلد بوده، يونگ هم. اما من بلد نيستم. اسمش هست Self Analytical Psychotrapy، انگار. من بلدش نيستم، ولی.
اوی طفلکی، از اين همه حرف، از اين همه تحليل، از اين همه گفتگو و اين همه تکرار، خسته شد، اما.
همه می شوند، حتماً - می دانم.

حرفهايم تمام شد، اما چقدر ميل گفتن شعر تجربی دارم! [ شعر تجربی واژه ای است که به لطف او، دو هفته است آشنا شده ام باهاش ]
نمی دانم. شايد جلسه شعر رفتم خودم، تنها! برايم خوب بوده است. اما فکر تنهائی اش تنم را درد می آورد.
فکر، فکر، فکر... .

هیچ نظری موجود نیست: