من سرما خورده ام

او می گويد که اين اولين بار است که مريضی مرا می بيند و اين يعنی اينکه من مدتهاست که مريض نشده بودم. صدايم در نمی آيد و يا مثل آدم آهنی صحبت می کنم، يا خيلی آرام بطوری که فقط کسی که کنارم نشسته باشد صدايم را می شنود. درست همانطور که او هميشه صحبت می کند.
ديروز بخاطر اينکه صدايم در نمی آمد، کلاسم را کنسل کردم. يعنی رفتم و به دانشجوها با همان صدای مسخره گفتم که نمی توانم حرف بزنم و کلاس تعطيل است. ديروز جلسه ی اول بود و متاسفانه اولين برخورد من با دانشجويان اين کلاس اينگونه بود. هميشه اولين برخورد خيلی مهم است. اگر در اولين برخورد شيک و مودب باشی و جلسه ی اول را هم خوب برگزار کنی، تا آخر دوره همه باور می کنند که تو استاد خوبی هستی حتی اگر نباشی. اما اگر روز اول، کمی دير برسی، مرتب نباشی، به هر دليلی کلاس آن روز را خوب برگزار نکنی، تا آخر دوره همه مطمئن هستند که تو استاد خوبی نيستی و بايد کلی تلاش کنی تا تازه بتوانی آنچه را که هستی ثابت کنی!
امروز و فردا هم همه ی کلاسها را کنسل کرده ام و در خانه استراحت می کنم.
گاهی فکر می کنم که چقدر دنبال همچين چيزی بودم. اينکه با يک دليل موجه، همه ی کارها را تعطيل کنم و هيچ کس هم چيزی به من نمی گويد. همين که طرف صدايم را پای تلفن بشنود، آنقدر دلش می سوزد که ديگر هيچ چيز در مورد کار خودش نمی گويد. اينکه حتی خودم برای خودم هم يک دليل موجه داشته باشم که کار نکنم و فقط بخوابم و فيلم نگاه کنم. آنوقت اگر کاری هم بکنم، دارم لطف می کنم به خودم و به ديگران.
به به! چقدر خوبه. همه ی اينها بعلاوه ی حس خماری ناشی از اين همه شربت و قرص و آمپول و بعلاوه ی محبت شديد او که خـــــــــيلی کيف دارد. البته اوی بيچاره که هميشه محبت می کند.
وقتی مريضی، بايد مرتب ليمو بخوری. "ليمو" چه لغت هيجان انگيزی است! هم ترشش، هم شيرينش. او گفت آب ليمو بگير بخور. مادر هم همين را گفت. پس من هم آب ليمو گرفتم و خوردم و به اين نتيجه رسيدم که: من ليمو نيستم، اما ليموها را دوست دارم!

هیچ نظری موجود نیست: