شروين

امروز رفتيم کوه. هرچند صبح يک پليس وظيفه شناس ماشين بدبخت مرا در ميدان تجريش جريمه کرد و به هيچوجه هم از الاغ شيطان پياده نمی شد و تصميم قاطعانه گرفته بود که دهن مرا صاف کند و هنوز گواهينامه و کارت ماشين بنده دست ايشان است، اما خيلی خيلی خيلی کوه خوش گذشت و من از آن پليس سپاسگزارم که صبح و قبل از کوه حال ما را گرفت و نه عصر و بعد از برگشتن مثلاً.

پنج نفر بوديم. من دلم برای گلدون خيلی تنگ شده بود و امروز ديدمش، اما هنوز دلم برايش تنگ است. او هم همينطور، با اينکه خيلی می بينمش اما دلم برايش تنگ است هنوز. انگار من با اينکه از صبح با همه شان بودم، دلم برای همه شان دوباره يک عالمه تنگ شده است. فردا بايد ساعت 8 صبح سر کلاس حاضر باشم. اصلاً حوصله ندارم. بايد زود بخوابم... دلم می خواست امشب که روزش اينقدر خوب شروع شده، تا ديروقت بيدار می ماندم و وبلاگ می خواندم و ايميلهايم را چک می کردم و شايد حتی کمی بازی می کردم و بعد فردا تا ظهر می خوابيدم و بعدازظهر می رفتم سر کلاس. اما فردا بايد 6:30 از خواب پا شم و 8 سر کلاس باشم و بلافاصله بعدش برای کلاس عصر تمرين طرح کنم.

آرزوی شب زود نخوابيدن و صبح تا ديروقت خوابيدن را بايد برای پنجشنبه نگه دارم.

هیچ نظری موجود نیست: