پديده ای به اسم شاعر

بعضی از شاعران تازگيها وبلاگ دار شده اند. ديروز داشتم وبلاگ آقای آزرم را به اسم تفاوط می خواندم. با خواندن وبلاگ يک شاعر، يادم آمد که من اصلاً از اين جماعت شاعر خوشم نمی آيد. اينکه با خواندن وبلاگ آقای آزرم اينها به ذهنم رسيد، اصلاً منظورم شخص ايشان نيست، چون واقعاً ايشان را از نزديک و بيش از يکی دو برخورد نمی شناسم و فقط شاعر بودنشان مرا به ياد شعرا انداخت. اينکه می گويم شاعرها يا جماعت شاعر، منظورم همه نيست. منظورم شايد بيشتر جمع های خاصشان هست و آن گروهيشان که خودشان را در بوق می کنند. البته جماعت ساير هنرمندها هم ظاهراً خيلی فرقی ندارند، اما از همه شان خبر ندارم واقعاً. از نقاشها خبر دارم که البته آنها به هيچوجه در رندی به پای شاعران نمی رسند.

اين جماعت شاعران يک اخلاقهای جالبی دارند. اول اينکه به محض اينکه وارد جمعشان می شوی، تو را "تو" خطاب می کنند و درحالی که فکر می کنی اين "تو" خطاب شدن از روی صميميت است، در واقع اما روشی است برای آنکه در همان بدو ورود ارزشت را اگر می توانند با "تو" خطاب کردنت پائين بياورند در جامعه ای و زبانی که رايج است ناآشنا ها را "شما" خطاب کنند. درواقع تو هم نبايد بگوئی "شما" و مودب باشی، آنگونه که مثلاً دکترها و مهندسها و اساساً ايرانيها در زندگی، يکديگر را در اولين برخورد خطاب می کنند.

دوم اينکه همه، جلوی هم، يکديگر را بر عرش اعلا می برند و پشت هم، کاری می کنند که معمولاً به آن نمی گويند "بد گفتن" يا "غيبت کردن"، بلکه بيشتر از واژه ی بدتری برای توصيفش استفاده می کنند (بر وزن ديدن). اينکه نه تنها شعرش را، بلکه خودش را، شخصيتش را و اگر توانستند قيافه اش را و لهجه اش را و همه چيزش را به لجن بکشند به اسم آنکه می خواهند شعرش را نقد کنند و مثلاً باب گفتمان را باز کنند. بطور کلی، در اين جمع، جملاتی مثل "اينکه اصلاً شعر نيست"، "او که اصلاً شاعر نيست"، "او که اصلاً آدم نيست" بيشتر از جملاتی مانند "اشکال اين شعر اين است که..." يا "اشکال اين شاعر اين است که..." بگوش می خورد. البته هميشه يک صميميت ظاهری بين گوينده و نقد شونده وجود دارد مثل "آقای فلانی، از دوستهای خيلی خوب منه، ديشب خونمون بود، اما کتاب جديدش آشغاله، از شعرهای قبليش هم بدتره و اصلاً اين شعر آخرش که شعر نيست. کارهای نسبتاً خوبش هم اکثراً دزدين، خيلی هم اصولاً از شعر نمی فهمه، اساساً شاعر نيست و ..."

سوم اينکه اينجا، باز بر اين اساس که مثلاً قرار است همه ی شعرها و شاعرها بدون درنظر گرفتن هيچ ويژگی خاصی و بطور يکسان نقد شوند که خوب، درظاهر کار خوبی هم هست، اگر بتوانند، جلوی يکديگر نيز به هم احترام نمی گذارند و مثلاً يک شاعر از نسل پويا و باهوش و خلاق و خدا و بقيه ی چيزهای جوان، خيلی راحت يک شاعر از نسل گذشته را به بهانه ی نقد شعر، ترور می کند (اينجا هم می توان بجای ترور از همان واژه ی قبلی استفاده کرد). در واقع اينجا نفس عمل، اگر درست اجرا شود قابل تقدير است، اما اشکال کار اينجاست که شيوه ی عمل به هيچوجه با نفس کار مطابقت ندارد. که البته اگر اين فرض را بکنيم که آن شاعر نسل گذشته هم وقتی جوان بوده همين کار را با نسل قبلش می کرده و اين شاعر جوان هم وقتی سنش زيادتر شود جوانترهای آينده همين کار را با او می کنند، می توان فرض کرد که از زمان سعدی تا کنون داستان همينگونه بوده است.

چهارم اينکه اينها يک اصرار عجيبی دارند که اولاً بدقول باشند و انگار هرکدامشان که بدقول تر باشد شاعرتر است و اصرار عجيبتری دارند که حتی اگر سيگاری نيستند هم حتماً سيگار بکشند و اگر سيگاری هستند بيشتر بکشند و بخصوص در جمعها نشان دهند که سيگاری هستند. درواقع اين به اين معناست که ساعت 5 اگر قرار باشد جلسه ی شعری تشکيل شود، و تا 7 طول بکشد، جلسه شايد ساعت 6 شروع شود (شايد هم نه) و عمراً هم تا 7 تمام نخواهد شد و در طی جلسه يا سيگار کشيدن در داخل سالن آزاد است يا اگر نيست، هر کسی بايد هر 20 دقيقه بطوری که همه خبردار شوند برود بيرون و درحالی که دارد از سخنان سخنگوی فعلی حرص می خورد، راه برود و سيگار بکشد.

پنجم اينکه اگر شما يک شاعر گمنام هستيد و می خواهيد گمنام نمانيد، مجبوريد که وارد اين جمع بشويد و قوانينشان را رعايت کنيد و در موارد لازم حق حسابهای لازم را که تقريباً هرگز پول نيست و بيشتر شامل روح يا جسم يا هردو هست پرداخت نمائيد تا بلکه روزی به جائی برسيد، (که به احتمال قوی البته تا آن موقع يکی از همانها شده ايد) واگرنه محال است که از يک شاعر گمنام فراتر رويد. حتی اگر بتوانيد روزی از يک شاعر گمنام فراتر رويد، به اندازه ی تمام شاعرهای ايرانی دشمن داريد، چون شما عضو هيچ زيرگروهی نيستيد و همه ی گروههای شعرا متفق القول با شما همان کاری را می کنند که در قسمت دوم گفتم. فرقش اين است که اينجا هيچکس نيست که هيچوقت از شما دفاع کند، اما در حالت قسمت دوم، خود اعضای زيرگروههای شعرا هوای يکديگر را دارند.

هیچ نظری موجود نیست: