از وبلاگ Voodoo:

تكيه داده به در و چشماشو بسته. كنارش، يه خانومي نشسته و اونم پشتشو تكيه داده به همون در. صورتشو نمي بينم. اما صورت اون يكي خانومه خيلي زرده. نمي تونم بفهمم خوابه يا تو فكره. شايدم داره دعا مي كنه. صورتش هيچ حالتي نداره. صداي دوستمو مي شنوم: « چه بوي بدي مياد.» اون يكي دوستم: «در و ديوارارو نگاه كن، مثلا اينجا بيمارستانه.» چشماي خانومه باز نشد. اون يكي خانومه هم سرشو بلند نكرد. دوستام از كنارم رد مي شن: «نمي خواي بياي؟ دير مي شه ها.»
مي رم. مي رم كه دير نشه. مي رم كه به كارام برسم. مي رم كه مشكلات خودمو حل كنم. مي رم كه بعد از همه اينها يه عصر قشنگ داشته باشم، بعدش هم يه آخر هفته قشنگتر. مي رم كه به فكر خودم باشم. آخه من يك انسانم.

هیچ نظری موجود نیست: