شاهد يک واقعه

عمويم وکيل است. قبلاً گفته بودم.
صدايمان زد امروز، مرا و پدرم را
تا شاهد باشيم.
شاهد يک "واقعه". "واقعه طلاق".
کلی امضاء کرديم.. همه جا را امضاء کرديم.
آخوند حرامزاده ی دفترخانه، با هزاران دفتر،
در هر يک مزخرفاتی می نوشت. يک متن را هزارجا نوشت،
هرچه می نوشت را می خواند. لهجه ی ترکی غليظش خنده آور بود.
همه چيز خنده آور بود.
دفتر ازدواج و طلاق، يعنی اتاقی با فرش مثل مسجد، که آخوندی در آن،
هم کارمند است هم مدير هم مجری شريعت خدا.
حيف از ازدواج و طلاق، که بايد در چنين دفتر کثيفی شکل گيرند، توسط همچين آدم شروری.
عمويم وکيل "زوج" بود و "زوجه" خودش حاضر.
آخوند مرتب می نوشت و می خواند.
زوجه جهيزيه اش را پس گرفته بود، مهرش را "بذل" کرده بود.
مهرش 1000 سکه بوده است.
زوجه حامله نبود. اين را آخوند خواند و برای اثباتش به سندی استدلال کرد.
مردک حرامزاده، مرا فرستاد که کپی بگيرم.
به احترام عمويم، و آن بانوی متين که می خواست خودش کپی بگيرد،
رفتم و کپی گرفتم.
شناسنامه هايشان را ديدم. مرد را می شناختم. يکی از هنرپيشه های تلويزيون بود.
برگشتم.
آخوند خوشحال و خندان، به وظيفه ی هر روزش عمل می کرد.
وکيل، آرام نشسته بود و سر به سر ملا می گذاشت.
شاهدان، متعجب نگاه می کردند
و زن، خسته، آرام نشسته بود.

ابتدا فکر می کردم قرار است شاهد عقد باشم، خوشحال بودم.
بعد فهميدم که قرار است شاهد طلاق باشم، ناراحت شدم،
بعدتر، دوباره خوشحال شدم.
بنظرم آمد، که طلاق به همان ارزش ازدواج است.
هردويشان تصميمند. تصميمی سخت. تصميم به بودن، تصميم به نبودن
هردويشان آغاز يک راه تازه اند.
هردويشان انتخابند.

سر آخر آخوند خطبه ی طلاق را جاری ساخت.
آنچه می ديدم را هنوز نمی توانم باور کنم.
مثل جادوگران فيلم هری پاتر،
به زبان عربی وردی را می خواند و با دست کارهای عجيبی می کرد.
دست بر سرش می نهاد،
بلند می شد رو به سمت خاصی می ايستاد،
دستانش را گاهی بلند می کرد، گاهی با انگشتانش به اطراف اشاره می کرد.
انگشتانش را قلاب می کرد و بعد دوباره در جهت ديگر قلاب می کرد.

اين کارها را بارها و بارها با دقت انجام داد و هزار چيز خواند
و طبق شريعت خداوند، آن دو را از يکديگر طلاق داد.

هنگام خواند صيغه، هنگام انجام مراحل اداری
و هنگامی که آخوند از زن پرسيد: وکيلم؟ و زن آرام گفت "بله".
زن، نه خوشحال تر از قبلش بود و نه غمگين تر.
نه اشک می ريخت، نه زير لب فحش می داد و نه خوشحال بود.
و وقتی شناسنامه مرد را گرفت تا خودش به دست او برساند،
آخوند از تعجب شاخ درآورده بود.

همه کار که تمام شد،
آخوند رفت که افطار بخورد، ما را هم تعارف کرد و تاکيد کرد که تعارفش شابدالعظيمی نيست،
شاهدان رفتند و در مورد آنچه ديده بودند صحبت می کردند.
وکيل و زن هم رفتند سر قيمت حق الوکاله و بقيه ی چيزها صحبت کنند،
و دفترخانه تعطيل شد.

هیچ نظری موجود نیست: