فکر وسواسی، وسواس فکری

قديمترها، شايد تا قبل از اينکه موبايل داشته باشم، تا پنج دقيقه دير می کردم، مادرم تلفن رو بر می داشت و زنگ می زد به تک تک دوستانم و آبرويم را پيش تک تکشان می برد و ثابت می کرد که پسرش يک بچه ننه ی حسابی است. بعد از اينکه از هيچکدام خبری در مورد من به دست نمی آورد و از زمان بازگشت من هم بيش از يکی دو ساعت می گذشت، ممکن بود دست به هر کاری بزند، مثلاً اينکه با ماشين در سطح شهر دنبال پسرش بگردد.
مادر من، نمی توانست مثبت فکر کند. تا چند دقيقه دير می شد، فکر نمی کرد که مثلاً من در ترافيک مانده ام، يا مثلاً در رستوران هستم و اينقدر بهم خوش گذشته که يادم رفته به خانه خبر بدهم يا ... . مادر من فکر می کرد که من تصادف کرده ام، مرا دزديده اند، مرا قطعه قطعه کرده اند، ماشينم به ته دره سقوط کرده يا چيزی مانند اين. دست خودش هم نبود. خدا پدر مخترع موبايل را بيامرزد. از وقتی موبايل دار شدم، همين فکر که می تواند هر زمان دلش بخواهد به من زنگ بزند، باعث شده که هيچوقت زنگ نزند و هيچوقت هم نگران نشود. البته زمانه هم عوض شده. هم من و هم او هم عوض شده ايم، اما روی هم رفته، در اين مورد او خيلی خيلی مثبت تر از گذشته فکر می کند.
آنچه الان در اين ماجرا مهم است، نوع تفکر مادرم است که عينناً رسيده به من. فکر وسواسی. تفکر منفی. و خصوصاً اين روزها، وقتی کمتر خبرداری، وقتی نمی توانی پيش بينی کنی که کجاست و چه می کند. و هزاران ترس... .
يادم باشد کسانی که دوستم دارند را هرگز از خودم بی خبر نگذارم، نکند که فکرشان به هزارجا برود.

هیچ نظری موجود نیست: