ببخشيد

از کودکی يادم داده بودند که بگويم ببخشيد. برای هر کاری بايد می گفتم ببخشيد، تا در دنيای کودکی ام، هزار اتفاق برايم نيافتد، نکند کسی تنبيهم کند، نکند کسی محبتش را از من بگيرد... .
"ببخشيد" جزو فرهنگم شده است.
متنفرم.
هنوز انگار می ترسم از چيزی نامعلوم، و بيهوده بارها می گويم که ببخشيد.
امروز در پمپ بنزين، داشتم به ماشين عزيزم که بعد از يک هفته از چنگال قانون آزادش کرده بودم بنزين می زدم و با موبايل صحبت می کردم. نگاهم به شمارنده ی بنزين بود و گوشم به گوشی، حواسم به بنزينهائی که از باک بيرون می ريخت نبود!
ناگهان شنيدم که کسی مدتهاست که دارد فرياد می زند: رنو! رنـــــو! مردی بود کمی جلوتر، بنزين می زد. نگاهش کردم، باک را نشان داد، پايين را نگاه کردم، از بنزينهائی که زمين ريخته بود می شد ماشين ديگری را بنزين زد! دستم را بلند کردم و ازش تشکر کردم. گفتم "ممنون!" و ناخودآگاه گفتم ببخشيد... . از چه کسی معذرت می خواستم؟ برای بنزينی که پولش را پرداخت می کردم؟ از وجدان خودم؟ پس چرا بلند؟ چرا خطاب به او؟
و عصر، دوباره، از يک دوست.

***

رازی را، از سر اطمينانم به او برايش گفتم، و از سر وسواس تاکيد کردم که به کسی نگويد. اطمينانم را نديد و وسواسم را توهين انگاشت. خشمگين شد و من باز دوباره گفتم: ببخشيد... .

هیچ نظری موجود نیست: