چرا نفهميد؟

از افطار چند دقيقه اي گذشته بود و خيابان ها هنوز شلوغ بود. به نظر مي رسيد گرسنگي بعضي از مردم هرج و مرج و بي نظمي خيابانها را بيشتر كرده و همه اعصاب ها خرد است. به همين دليل شيشه ها رو كشيدم بالا و ضبط روشن كردم.سر پيچ فاز يك همين طور كه Leonard Cohen داشت مي گفت: This Waltz..This Waltz.. متوجه شدم همه تو خيابون يخ زدن و دارن منو نگاه مي كنن! به روي خودم نياوردم... تا دروم رو كامل زدم ، ديدم يه اتوبوس ميلي متري منو رد كرد و زد رو ترمز ! يه چيزايي اومد زير گلوم و قفل شد!!! نزديك بود ماشين آبجي به ملكوت اعلا بپيونده! هنوز تو شوك بودم كه تصميم گرفتم برسم به اتوبوسه و ازش معذرت خواهي كنم. زدم دنده يك كه حركت كنم ولي اتوبوسه فرمونش رو كج كرد و بهم راه نداد! گفتم يا حضرت عباس الانه كه چهارتا گردن كلفت از ماشين پياده شن ترتيبمو بدن! به خودم گفتم كور خوندن، مثل يه مرد وايميستم و ... ازشون معذرت مي خوام!!! خب غلط كردن رو براي همين روزا گذاشتن ديگه! خواستم برم جلو تر كه ايندفعه اتوبوسه قشنگ گرفت روم. طوري كه مجبور شدم بزنم رو ترمز. بعد از چند ثانيه بالاخره حركت كرد. آخش... رفتم كنارش و شيشه رو دادم پايين دستمو به علامت معذرت خواهي بلند كردم:
- ببخشيد!
- حقش بود مي زدم له مي كردم؟!!!!
- من دارم از شما معذرت خواهي مي كنم! ببخشيد!
- نه! بايد مي زدم لهت مي كردم، نصف ماشينت مي رفت...
- شما تا حالا نشده اشتباه كنيد؟
- زير لب غر غر و ....
- خسته نباشيد!!!

ولي اگه دعوا مي شد بيشتر مي چسبيد. آخرش هم نفهميدم فهميد من دارم ازش معذرت مي خوام يا نه!!

هیچ نظری موجود نیست: