توچال و من و ما

شبها چقدر کوه زيباتر است.
خصوصاً اگر ماه، خوشگل و بزرگ باشد.
تله کابين ها خواب بودند، کابلها، برهنه.
تهران، نقطه های رنگی کوچک شده بود.
زانويم درد می کرد. روی سنگی نشستم.
فکر می کردم، به انسانها، به خودم.
به آنها که همراهم بودند. به فکرهاشان.
فکرهائی که نمی ديدم.
و تحليل می کردم، خودم را، رفتارم را و آنها را.

هیچ نظری موجود نیست: