گاو امروز

کلاس Excel، جلسه ی يکی مانده به آخر هم تمام شد. Excel برنامه ی خوبی است.
شاگرد ساعت 3، کنسل می کند. خدا را شکر، هرچند امروز قرار بود چهارجلسه ی قبل را تصفيه کند، و من خيلی به تصفيه اش نياز داشتم! اما اشکال ندارد. می روم خانه.
سر راه ياد ماوس خرابم افتادم، هوس کردم يک ماوس بخرم. ماوس بی سيم خريدم. خيلی وقت بود برای هوسم چيزی نخريده بودم. الان دارمش. اتاقم را پر کرده از موج! از موجهای موشی. ياد او می افتم و نگرانيهايش از موج. نگرانيهايش از تمام چيزهای جديد و عجيب و ناشناخته. (چه جالب! چقدر شبيه به من!)
رسيدم خانه. تلفن به گلدون، تلفن به يک گاو ديگر... .
خسته ام. دلتنگم. دلم تنگ شده. نمی دانم چکار کنم. به سراغ وبلاگ می آيم.
حرفی برای گفتن ندارم.
دارم، اما در گاو و گلدون نه! حرفهايم يا آنقدر راز است که هيچ کس نبايد بخواند،
يا آنقدر سکسی و بی ادبی که باز کسی نبايد بخواند.
کسی نبايد بفهمد. هيچ کس.
پس از تکه های مجاز امروز می نويسم.
نمی نويسم که چقدر يکی از شاگردانم خوشگل است
نمی نويسم که چقدر زياد به ياد او هستم
نمی نويسم که چقدر از ازدواج آن يکی ديگر نگرانم
نمی نويسم که با گلدون از چه صبت کرديم
نمی نويسم که ديشب چه خوابی ديدم
نمی نويسم...
آنچه ماند، همه را نوشتم.

هیچ نظری موجود نیست: