و اکثرهم لا يعقلون

دخترک، مانند خواهرم است، همانقدر دوستش دارم.
تازه درسش تمام شده و بعنوان تايپيست جائی مشغول است.
فرصتی پيدا کرده ام برايش، تا در جای ديگری کار کند. جائی که امکان ترقی دارد.
اصلاً کلاس کارش متفاوت است، تايپيست يک مغازه تا پرسنل يک شرکت معتبر.
سفارشش را کردم، مدير شرکت از دوستانم است. گفت صبح بيايد،
گفتم صبح برو، اما می ترسد.
از کارفرمای احمق کنونی اش می ترسد.
و نمی فهمد که به جهنم که کارفرمايت ناراحت می شود. بگو مريضم
بايد بروم دکتر، دو ساعت مرخصی می ترسد بگيرد.
دوستش دارم و می بينم که چه اشتباهی می کند،
و ياد خودم می افتم و ديگرانی که می بينند چه اشتباهی می کنم.

نمی خواهد فکر کند. می ترسد که فکر کند. از اين "می ترسد"ش بدم می آيد.
انتخابش از سر ترس است، نه تعقل.
ياد دوست خوبم "خدا" افتادم که مرتب می گويد
و اکثرهم لا يعقلون.

هیچ نظری موجود نیست: