بمب اتم و خانه ی او

پريروز صبح، آسمان که فرياد زد، از خواب پريدم.
خوابها زمان ندارند. در يک لحظه، داستان خوابم شکل گرفت و همزمان با صدای رعد، مرد بد خوابم، بمب اتمی اش را در تهران انداخته بود.
از خواب پريدم، اما هنوز خواب بودم.
قارچ بمب اتمی بزرگ تر می شد، و موج انفجار حرکت می کرد.
پنجره ی اتاقم را نگاه کردم. منتظر بودم که به يک لحظه شيشه های اتاقم با فشار به سمت اتاق خورد شوند.
کم کم داشت باورم می شد که خواب ديده ام. اما هنوز خواب بودم.
تمام فکرم او بود. تلفن را برداشتم که به او زنگ بزنم. نکند بمب اتم، خانه اش را ويران کرده باشد.
صدای بوق تلفن را که شنيدم، ديگر بيدار شده بودم.
گوشی را گذاشتم، و نا آرام، خوابيدم.

هیچ نظری موجود نیست: